سلام.امروز فوتبال ایران بود.ساعت ۳:۴۰ دقیقه بود و از در داشتم میرفتم بیرون اما دلم بد جوری توی خونه و پای تلویزیون بود.
به داداشم گفتم گلی زد و خورد شد بهم اس ام اس بزنه .(حتی سر کلاس)
بازی هیجانی و باهال شده بود.توی یکی از کلاس ها بچه ها رادیوشونو روشن کرده بودن اما تا معلم اومد خاموشش کردن
.ما هم انروز باید فیلم میدیدم اما کلی شوخی کردیم که به جای فیلم بزنید کانال ۳
اما اصلا کانال ۳ رو نمیگرفت
.یکی از بچه ها هم با گوشیش که رادیو داشت بازیو گوش میکرد و به ما خبر میداد
.معلمه هم چون خودش میخواست ببینه چی شد هیچی نمیگفت فقط میخندید.
خلاصه کلی الکی الکی نیم ساعت گذشت.
تا این که گفت باختیم.داداشمم سریع اس ام اس زد که توی پنالتی باختیم
.دیگه همه بچه های کلاس ضد حال خورده بودیم...
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پای خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
میکنم تنها از جاده عبور:
دور ماندند ز من ادم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر امد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر ارم از دل:
وای این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان اویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است.
سهراب سپهری
سلام.وقتی خیلی بچه بودیم.یه دختر خاطرات داشتیم که پر بود از برچسب های باربی و این چرت و پرتا که البته اون موقع واسمون یه دنیا ارزش داشت.هر ورق دفتر و میدادیم به یکی تا برامون چند خط هر چند خیلی تکراری بنویسه.جملاتی که اولش با دوست عزیزم و امدیوارم خوشحال باشی و اخرش با این جمله که تو بهترین دوست من هستی تموم میشد.خط های رنگ و وارنگ با کلی تقاشی.بزرگتر که شدیم یه دفتر برداشتیم فقط برای خاطرات خودمون.خاطرات خوب و بد که با ورق زدن دفتر همه ی خاطرات دوباره زنده میشد.تا چند وقت پیش و (هنوز)اون دفتر خاطراتا واسمون شد دفتر عقاید.به جای علم بهتر است یا ثروت؟ شد عشق بهتر است یا نفرت؟اون خاطرات و جمله های بچه گونه هرچند تکراری اما پر از امید و علاقه تبدیل شد به چند خط سرد و نو روی ورق به ورق دفترهای عقاید که پر بود از دلتنگی .هنوزم یه گوشه از خونه دختر خاطراتمو ورق میزنم و دوستایی که شاید فراموشم کرده باشید یادتون میکنم....بای
سلام. خوبید؟ امروز رفتم کلاس زبان. اهان راستی دیروز یادم رفت بگم رضوان خصوصیت معلمه رو نوشته بود نامرتب.
(ان تایدی) نمیدونم گفتم یا نه. ولی یه دفعه لباس بچه پوشیده بود.
خیلی به بیچاره خندیدیم.
امروز که اومده بود یه لباس ابی مرتب پوشیده بود تازه دکمه هاشم بسته بود. کفش هاشم واکس زده بود. تازه وقتی خصوصیت خودشو فهمید رفت پای تخته که نوشته ها رو پاک کنه گفت: خیلی ممنون. چشممو به روی واقعیت ها باز کردید.
سلام. خوبید؟ تعجب نکنید اگه مطلب قبلی فریبا رو خوندید که دیگه الان نیست یه بگو مگوی دو تا دوست بود که خدا رو شکر تموم شد.
یعنی باهم به توافق رسیدیم.
دیروز رفتیم سینما. ( من و خاله م) روز سوم. خیلی باحال بود.
من که خوشم اومد. الان هم از کلاس زبان اومدم. امروز فقط فیلم دیدیم و اون هم اسم چند تا از خواننده ها و بازیگر ها گفت و بعدش گفت بگین به نظر شما به چه حیونی شباهت دارن. چه رنگین؟
چه ماشینی بهش میاد؟و خصوصیتشو بنویسید. تازه اسم خودش هم گفت هیچ کس نگفت چی نوشته؟
تا خودش ورقه ها رو گرفت و دونه دونه خوند. یکی از بچه ها که نوشته بود سگ ابی.
سلام خوبین؟قالب عزیزمون برگشت.خسته شده بود بهونه میاورد.
حالا هم که رفت و اومد صحیح و سالم به من و ستایشم انرژی داد.
راستی دوستان.یه لطفی در حق ما بکنید
واسمون دعا کنید قبض گوشیامون که میاد از مامان بابامون کتک نخوریم....
این عکس هم قالب عزیز ما از مسافرتش گرفت و برای ما اورد...
سلام.امروز رفتم پارک.با نگین که دیگه هم موزاییک های پارک و شمردیم هم مترش کردیم.نیایشم که با ما بود کش سرش گم شد.یک ساعت تمام با نگین راهی که رفتیم و دولا شدیم گشتیم اخرش فهمیدیم دست مامانش بوده..وقتی اومدم گفتم یه سر برم وبلاگ ببینم چه خبره.بازش کردم از تعجب داشتم شاخ در میاوردم.قالب عوض شده بود.به ستایش اس ام اس میزنم میگه دو ساعت پیش عوض کردم.یه اس ام اس هم بهم نزده بود.قبلا طبق رابطمون خبرش میکردم(میگم میکردم چون خیلی کارا کردم)اگه کم زنگ میزدیم توی مدرسه بهش میگفتم.اگه دیگه اس ام اسی بودیم که با یه اس ام اس کارو تموم میکردم(که این روزا روزی 10-20تا اس ام اس میزنیم ما).یا اگه دسرسی نبود بعدا بهش میگفتم که ببینه اگه خوشش نیومد عوضش بکنم.یا قالب که بهم ریخت سریع بهش گفتم که اون به اینترنت دسرسی نداشت.ستایشم که گفت قالب به هم ریخته بوده خیلی حیف شد اخه من بعد این همه مدت فقط از اون قالب خوشم اومده بود.واسه همینم کلی دلم سوخت..کاریم نداریم با این حرفام در مورد من چه فکری میکنید.بای بای
سلام.میخوام یه خبر بدم. امروز ساعت ۱۰ صبح دختر عمم به دنیا اومد
.۳کیوله.
از همینجا ورودتو به این دنیای شلوغ و پرسروصدا تبریک میگم کوچولو
دو دوست یه روزی دو تا دوست پیاده از لب ساحل رد میشدن که سر موضوع کوچیکی اختلاف پیدا کردن و این اختلاف شد یه دعوا بین دو تا دوست.دعوا بالا گرفته بود.دوست کوچیک که حسابی عصبی شده بود دسشتو بلند کرد و یه سیلی محکم زد به دوست بزرگه.دوست بزرگه به چشای رفیقش نگاه کرد و سرش و انداخت پایین و روی ماسه ها نوشت((امروز بهترین دوست دوران زندگیم یک سیلی به من زد)) بعد بلند شد و ناراحت همراه رفیقش به راه افتاد.تصمیم به شنا گرفته بودن.دوست بزرگه پرید توی اب و شروع کرد به شنا که یهو هل شد و نزدیک بود غرق بشه.دوست کوچیکش سریع پرید توی اب و رفیقش و نجات داد.دوست بزرگه که بیرون اومد روی یه تخته سنگ نوشت((امروز بهترین دوست دوران زندگیم مرا از مرگ نجات داد))دوست کوچیکه پرسید چرا اون و روی ماسه ها نوشتی این و روی تخته سنگ؟؟دوست بزرگه رفیقش و بغل کرد و گفت : برای ابدی کردن رفاقتا بهتره بعضی چیز ها رو روی شن بنویسیم و بعضی هارو روی تخته سنگ....
سلام. خوبید؟ من نمیدونم اخه به این فریبا هم میگن دوست؟ صد دفعه بهش اس ام اس زدم بگو من اینترنت ندارم ها... مردم رفیق دارن ما هم رفیق داریم.
هیچی دیگه نمیدونم چه مرگش شده بود همش خراب بود نمیرفت تو اینترنت.
ولی فریبا جون پست اخریت خیلی عالی بود. حالم جا اومد.
اهان دیروز امتحان میان ترم زبان داشتیم. بد ندادم.
(یه خورده از بد بد تر)
بای...
۴۸ راه برای جلوگیری از فاسد شدن میوه های درون یخچال.
از انجا که طبق یک اصل ثابت شده فاسد شدن یک سیب سبب فاسد شدن تمام سیب ها و فاسد شدن همه ی میوه ها سبب بیمار شدن انسان ها میگرددما تصمیم به ارائه ی ۴۸ راه برای جلوگیری از فاسد شدن میوه ها گرفته ایم:
ـ۱سمپاشی کلیه یخچال های دنیا.
ـ۲سمپاشی یک سری از یخچال های دنیا.
ـ۳ نابود کردن...(تمام مزارع)(تمام یخچال ها)(تمام تخم های موجود در جهان که قرار است از انها درخت میوه ای به وجود بیاید.)که نابود کردن برایشان فرقی ندارد.
ـ۴شستن میوه های با وایتکس.
ـ۵میوه های را یک مدت بریزیم در فریزر تا قدر یخچال را بدانند.
ـ۶میوه هارا همان سر زمین خام خام نوش جان کنیم تا کار به اینجا نکشد.
ـ۷میوه هارا بفرستیم خارج کمپوتشان کنند دوباره بخریم بگذاریم در یخچال.
ـ۸خیلی ساده و روشنفکرانه با میوه ها به گفت و گو بنشینیم.
ـ۹در مرحله ی اول یک تذکر ساده:سیب عزیز فکر نمیکنی داری خراب میشوی؟
ـ۱۰مرحله ی دوم:حیف این همه ویتامین نیست؟
ـ۱۱مرحله ی سوم:....
ـ۱۲مرحله ی چهارم الی ششم:اگه یه ذره دیگه له بشی کمپوت میشی ها گلم!!
ـ۱۳مراحل بعدی.
ـ۱۵میوه کیلویی چنده؟کوچه فرنگی را میچسبیم.
ـ۱۶میوه ها را یک جا میریزیم در سطل های مکانیزه ی شهرداری و رانی تحویل میگیریم.
انتظار ندارید که ۴۸ راه را برایتان رو کنم؟؟به هر حال در میان این همه راهکار یک بنده خدایی ادعا کرد مناسبترین راه این است:ان سیم را بکنید توی پریز(منظور دوشاخه ی یخچال بود)
هر چند نظرات او خیلی ثمربخش نبود.اما به هر حال متخصصین امر در بیانیه ای نه چندان رسمی اعلان داشتند(((این هم میشه)))
+ نوشته شده در دوشنبه 25 تیر1386 2:39 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات
زیر باران باید رفت..زیر بار غرغر های مادر باید رفت
سلام. خوبید؟ الان هم دارم میرم کلاس. ولی دیشب و امروز صبح بچه ی خوبی شدم همه ی مشق هامو نوشتم. دیروز که گفتم الافیم یه دقیقه بعدش مامانم زنگ زد گفت بیاین پارک برنامه دارن. من هم که هیچکدوم از مشق های زبانمو ننوشته بودم پاشدم رفتم.
اونم چه برنامه ای؟
واسه نوزاد ها برنامه گذاشته بودن!!!! خیلی مسخره بود.
سلام. خوبید؟ فعلا من برم متین داره مشکوک میزنه. بای...الان من و متین تنهاییم .
من که الان در خدمت شمام. متین هم داره کتاب میخونه. نمیدونم ضربه مغزی شده؟ چی شده داره کتاب میخونه؟
تازه یه دونه از مشق های زبانمم ننوشتم.
از صبح تا حالا داشتم الافی میکردم. فقط یه خورده کتاب خوندم.
سلام. امروز رفتیم خونه ی دوست مامانم.۳ تا دختر داره که بزرگش ۱ سال از من کوچیک تره و کوچیکش ۲ سال و نیمشه.
وسطیه هم که یه دختر شر و با نمکه رفته بود خونه مامان بزرگش نبود
.خلاصه ما هم کلی با این دختر بزرگه خاطره و دفتر عقاید نوشتیم و فال گرفتیم و فیلم دیدیم و کلی با خواهر کوچوله بازی کردیم
.این قده دختر نازی بود.
.مثلا وقتی مامانش بهش میگفت مینا این کارو نکن !به مامانش میگفت با منی؟؟!!!یا رو به بقیه میکرد میگفت با منه؟؟!!
بعدش که خواستیم بیایم خونمون.اونا هم با ما اومدن اخرش دختر کوچوله که اسمش مینا بود دستش لای در ماشین گیر کرد و کبود شد.
یه جیغی کشید که کل خیابون برگشتن طرف ما
.منم از یه طرف اینجور مواقع ناراحت میشم از یه طرف نمیتونم جلو خندمو بگیرم.
به اوضاعی بود که دیدن داشت...
سلام. خوبید؟ همین الان از پارک اومدم. با زندایی و پسر دایی هاو دوست مامانم.
اونجا زهرا و مامانشو دیدیم. تازه اونجا شهرزاد هم بود. خیلی از بچه ها رو دیدم. همه تنها اومده بودن.
یا با یکی دیگه. ( مونث) شهرزاد چه بچه ی خفنی شده.!!!!!
هم خودش هم مهرناز دختر عمه اش. امروز کلاس هم رفتم. تا دلتون بخواد تکلیف داده
. تازه واسمون جمعه ی هفته ی دیگه واسمون جبرانی گذاشتن.
اونم کی؟ جمعه.ساعت ۱۲-۱۰ . نمیذارن یه خورده بخوابیم.
البته واسه همه گذاشتنا.
( چشمان او) وقتی نرگس مرد گلهای باغ همه ماتم گرفتند و از جویبار خواستند که برای گریستن به آن ها چند قطره آب قرض دهد. جویبار آهی کشید و گفت : آنقدر نرگس را دوست می داشتم که اگر تمام آب های من به اشک تبدیل شود آن ها را بر مرگ نرگس بریزم باز کم است. گلها گفتند : راست می گویی چگونه ممکن بود با آن همه زیبایی نرگس را دوست نداشت؟ جویبار پرسید : مگر نرگس زیبا بود؟ گلها گفتند : نرگس همیشه خم می شد و صورت زیبای خود را در آب شفاف تو می دید پس تو باید بهتر از هر کس بدانی که نرگس چقدر زیبا بود. جویبار گفت : من نرگس را برای این دوست می داشتم که وقتی خم می شد و به من نگاه می کرد می توانستم زیبایی خود را در چشمان او تماشا کنم.
سلام.ببخشید چند روز نبودم(یعنی در اصل ببخشید که اومدم)یه روز قبل از روز مادر واسه مامانم یه نیم سکه خریدیم و شبش رفتیم اوشان و یه جشن کوچولو توی یه رستوران سنتی واسه مامانم گرفتیم
.فرداشم که عصر تصمیم گرفتیم بریم شمال.شب فیروز کوه بین درخت ها و توی اون هوای خنک خوابیدیم
.صبحشم رفتیم تا قائم شهرو نهار خوردیم و راه افتادیم اومدیم.
خلاصه..از همین جا هم تولد متین و تبریک میگم.
ستایش دیروزم زنگ زدم خونتون با متین حرف بزنم
.که کسی جواب نداد.خوب فعلا بای
خداوند لبخند زد و از لبخند او زن افریده شد
..لبخند زیبای خداوند روزت مبارک...
روز مادر را به همه ی مادرها و مخصوصا مادر گل و مهربون خودم که بهترین مادر دنیاست و تا عمر دارم خوبیاش و مهربونیاشو فراموش نمیکنم تبریک میگم و امیدوارم همیشه زیر سایه ی این فرشته های مهربون و پاک باشیم..
سلام. خوبید؟ دیشب تولد متین بود.من براش عطر گرفته بودم. کل پول تو جیبی مو داده بودم واسه این اقا عطر خریده بودم.
بعد چون قبل از روز مادر براش خریده بودم قایم کرده بودم دیگه پول نداشتم واسه مامانم کادو بخرم. مامانم هم خودش خرید (با پول خودش)
کفش خرید گفت سر برج از پول تو جیبی تون کم میکنم.
امروز تولد متین(ه)...داداشم. ۹ سالشه میره تو ۱۰ سالگی.
متین جان تولدت مبارک...
+ نوشته شده در جمعه 15 تیر1386 10:49 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات
سلام. چطورید؟ وااای دیروز تا الان همه ی تلفن ها قطع بود. همش میرفتم فقط اهنگ گوش میدادم.
فریبا خانم هم که نه اس ام اسی... نه زنگی ... هیچی... باشه بامعرفت.
کلاس زبان هم که هیچ خبری نیست. فقط فکر کنم بلیزی رو که تنش کرده بود همین تا شسته بود خشک شده بود تنش کرده بود اومده بود. خیلی بهش خندیدیم.
راستی ولادت حضرت فاطمه(س) و روز مادر رو به همه ی مادران فداکار تبریک میگم.
از علائم اعتیاد به اینترنت.. سلام.خوبید ؟این یک تست خودشناسیه که فقط با دیدن یک عکس و گفتن بله یا نه میتونید بفهمید معتادید یا نه؟ خیر؟خوب هیچی بهتون تبریک میگم شمال خوش بگذره.. بله؟خوب شما معتادید..بدبخته معتاد..خجالت نمیکشی؟؟
البته سو تفاهم نشه منظورم اعتیاد به اینترنته.و در این ۹۹ روزه ی تابستون خیلی به کارتون میاد تا خودتون بشناسید
.البته این مورد خیلی اشکاره اما خوب وقتی شما همش به مونیتور زل میزنید امکان داره مامانتون(به اون گنده ای)
رو با یه ملاقه ی گنده تر از خودش در حالی که داره بهتون چپ چپ نگاه میکنه و بالا سرتون وایسادرو نبینید چه برسه به این ...!
خوب شروع میکنیم ..ایا شما هم مثل این عکس وقتی میخوایید تشریف ببرید مسافرت اینجوری میچبسید به کیس کامپوتر؟؟؟
برو یه ذره خودتو درست کن..اصلا تو لیاقت نداری بری مسافرت.
سلام. خوبید؟ دیروز خونه ی فریبا بودم. من دلم میخواست برم پارک ولی مامانم گفت باید زود بریم خونه که بابام زود میره خونه. اخه تو پارک به اون کوچیکی همش دور خودمون بچرخیم؟
خوب پارک دم خونه ی ما خیلی بزرگتره.
تازه اگه بخوایم راه بریم اونجا من پایم. تازه اگه بخوای کلشو بگردی دو ساعت طول میکشه.
سلام.امروز نگین و شهرزاد زنگ زدن که بیاین با ستایش بریم پارک.ما هم هرچی داریم بهش اصرار میکنیم میگه من راه نمیرم و پارک های شما نمیام.
خلاصه وقتی رفتن منم جمع و جور کردم و با نگین و شهرزاد رفتیم پارک.کلی راه رفتیم و دیگه مثل جنازه برگشتم خونه.
ولی امروز خیلی بهم خوش گذشت.بعد ۱-۲ هفته بود که اینجوری همه رفقارو میدیدم.شهرزاد که زیاد اونجاس
.منم که اکثر مواقع پایم
.نگینم هست اما چند روزی بود رفته بودن شمال
.اما ستایش یه ذره ازماها دور افتاده..راستی این قالب جدیده.امیدوارم این یکی دیگه دلمونو نزنه
.فعلا
سلاااااااام. من (فریبا ) الان پیش ستایشم.نه یعنی ستایش الان کنار من نشسته و نیشش بازهمنم همین طور
داریم اهنگ گوش میدیم و حرف میزنیم.دلمون واسه هم تنگ شده بودش.
الانم داره واسم داستان تعریف میکنه.
خوب دیگه به قول ستایش مزاحمین برین.
شایدم عصر بریم پارک.فعلا هم میخوایم بریم میوه بخوریم.بازم میایم.بای بای
سلام. چطورید؟ امروز با یکی از بچه ها ( دختر دوست بابام و خانمش) رفتیم پارک. حال داد. البته نا گفته نماند که دوستای مادر گرامی و بچه هاشون هم بودن. من هم از ظهر رفتم خونه ی زهرا اینا ( دختر دوست بابام.) یه ذره با هم تفاوت عقیده داریم ولی بچه باحالیه.
راستی کلاس زبان هم که رفتم یه موضوع داده بود که بنویسیم بعد بریم راجع بهش همون موقع حرف بزنیم. من هم تند تند داشتم مینوشتم البته چند تا از بچه ها گفته بودند که منو صدا کرد و گفت ستایش بیا موضوعش فرق میکنه. هیچی دیگه رفتم گفت چی کار کنیم که تو تابستون گرما زده نشیم؟ من هم گفتم خاکشیر بخوریم. همه خندیدن.
اخه اینم دیگه خنده داره؟
بعد که همه رفته بودن و یه نفر فقط نرفته بود چون باید سه نفر تکمیل میشدن دوباره منو صدا کرد و خودش هم خندید. ولی ایندفعه دیگه نخندیدم.
اخرش هم انقدر مشق گفت همه ناله کردن. اون هم گفت تازه خیلی کم دادم. زنگ که خورد مهرو یکی از بچه ها گفت بچه ها کاری ندارین من رفتم مشق هامو بنویسم.
بیچاره فقط میخواست ما سه نفر بشنویم که همه شنیدن. معلمه هم انقدر عصبانی شده بود که نگو.
سلام.چند روز پیش ستایش گفت بیا با هاینه اینا بریم پارک.گفتم چند روزی بگذره بهتره.بعدشم گفتیم خوب خودمون بریم پارک که سر کدوم پارک بحثمون شد.اونم چه بحث بانمکی
.اخرشم با صحبت مامانا حل شد که دوشنبه بیان خونمون.
خلاصه دوشنبه ما پیش همیم خدا کنه بارون نیاد و هوا افتابی باشه زیادم گرم نباشه.
خلاصه امیدوارم بهمون خوش بگذره.الانم که باید درسمو بخونم امروز کلاس زبان دارم.فعلا بای.
..
گیلاس چه نوع میوه ای است؟ گیلاس میوه ایست خوراکی مطبوع و خوش طعم که سر شار از ویتامین بوده و در اکثر نقاط ایران پرورش داه میشود. گیلاس علامت جوانی و نشاط است و برای انکه ارزش این میوه را بشناسید کافی است بدانید تمام قسمت های این میوه یعنی قسمت الی هسته دم برگ و ساقه ی ان در طب و صنعت کاربرد دارد. خواص دارویی- غذایی گیلاس -گیلاس طبیعت سرد دارد. -اعصاب را تسکین داده و برای اعصاب مفید است. -برای سوء هاضمه بسیار مفید است. -در کاهش کلسترول خون مو ثر است. -در رشد بچه هایی که دیر رشد میکنند موثر است. -خشکی حلق را برطرف کرده و سینه را نرم میکند.
سلام. خوبید؟ چه عجب فریبا خانم.
من تو این ۲ روز که نبودم خونه ی مامانیم اینا بودم. ( مامان بزرگم.) حال داد. خوب دیگه جریان سهمیه بندی شدن بنزین ها رو هم که فهمیدید دیگه. باشه همون طور که گفتید مطلب از مجله ها براتون میذارم. تازه قراره اگه بشه برم کتابخونه ی کانون پرورش. راستی فریبا چی شد؟ تو هم میای؟ خبرش و بده.
+ نوشته شده در جمعه 8 تیر1386 3:30 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات
سلام.ببخشید که یه مدت نبودم.بله دیگه منم کارنامه گرفتم.معدل کلم شده ۴۴/۱۹و معدل ترم دومم هم شده۵۲/۱۹. میخوام در مورد اوقات فراغت موضوع تکراری انشاهای اول مهر مثل علم بهتر است یا ثروت؟ و بحث داغ اوایل تابستون صحبت کنم.
(گرچه شرمنده من یه ذره دیر یادم افتاد )به هر حال
.این اوقات فراغت که تصمیم گیری در موردش سخته میشه گفت چیز توپیه واسه کسایی که اوقات فراغتشون شامل(خواب-صبحانه-خواب-نهار-خواب-گردش-شام-خواب)میباشد هستش.
البته یه وقت فکر نکنید من این طوریما.نه...اصلا.
.اوقات فراغت من اینه : صبح ۹-۱۰ بیدار میشم.به زور صبحونه میخورم.میفتم روی صندلی کامپوتر تا ظهر
.بعد نهار درست میکنم .میخوریم.جمع میکنم.شاید یه چرت بزنم.بعدشم پاشم دوباره یه ذره با کامپوتر کار کنم
(البته روز های فرد که کلاس دارم این ساعت سر درسم چرت میزنم)بعدشم با بچه ها میرم پارک
(که این خود جای بحث دارد.)
.از پارک که برگردم.شام اماده میکنم میخوریم.جمع میکنم و تا ساعت ۲-۳ بیدارم بعدش لالا....جالب بود نه؟؟
سلام. خوبید؟ چی کار میکنید؟ دیگه نمیدونم چی بنویسم.
تو رو خدا بگید تو تابستون که مدرسه نمیریم چی بنویسیم؟ توقسمت نظر ها بنویسید. بعدش هم بنویسید که به نظر شما ما چه جور ادم هایی هستیم؟
تو رو خدا راست بگید ها...منتظر نظر هاتون هستیم...
سلام. خوبید؟ امروز رفتم کلاس زبان . معلممون مرد بود. همش سر کلاس خندیدیم. بعد که معلمه گفت بگید تو تابستون چیکار میکنید همه گفتن میریم کلاس بسکتبال و والیبال و چیز های دیگه. از من که برسید گفتم وسطی بازی میکنم با بچه ها. همه بهم خندیدن. اخه وسطی بازی کردن خنده داره؟
بعدش که گفتم کتاب هم میخونم یه خورده بهتر شد.
راستی فریبا هم اومده .
منتها الان گفت که اینترنتش قطعه و بعدا می یاد. امروز راستی تو کلاس زبان تینا رو هم دیدم. با مامانش اومد بود. حالشخوب بود. خدا رو شکر.
خوب دیگه برم.
فعلا بای...
سلام.خوبید؟ امروز دیگه روز اخره الافیه. از فردادوباره...
وای دلم واسه بروبچ تنگ شده.
روزی که واسه کارنامه رفتم دیدم نگین زاقو با مامانشو داداشش دارن میرن. هرچی صداش کردم اصلا انگار نه انگار .حالا خوب بود بهش گفتم تا ۱۱ صبر کن.
هرچی هم بعدش زنگ زدم کسی خونه نبود. شاید چون خیلی نمره ش خوب شده شاید هم خیلی بد شده(که خدانکنه) که انقدر بی معرفت شده.
با امید بهترین لحظه ها...
+ نوشته شده در جمعه 1 تیر1386 9:25 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات
No comments:
Post a Comment