سلااااااااااااااااااام. خوبید؟ نه تغییر مکان ندادیم دوباره.
فقط اومدم بگم اون فریبا ی بیچاره هی داره اونجا مطلب میذاره .
توروخدا بیاید اونجا.
راستی عید سعید فطر هم مبارک.
سلام. خوبید؟ نماز روزه ها قبول. امسال ماه رمضون خیلی زود گذشت.
وااای امروز دوباره کلانتری اومد سرمون. البته دیروز هم اومد. (زنگ اخر) امروز عربی بود دیروز دینی. فکر میکنه ما بچه ایم. اصلا یه شوخی های چرطی میکنه. اونوقت توقع داره ما بخندیم.
امروز قرار بود امتحان زبان هم بگیره ازمون. (دوره ی پارسال) ولی خدا رو شکر امتحان علمی درس های پارسال.
راستی از این به بعد بیاید اون یکی وبلاگمون.
سلام. خوبید؟ شهادت امام علی(ع) بر همه ی شیعیان جهان تسلیت باد.
واااای خدا کنه پنجشنبه تعطیل باشه... اخه خیلی مسخره ست. چهارشنبه تعطیل باشه دوباره پنجشنبه بریم دوباره جمعه تعطیل باشه.
دیشب خونه ی مامان بزرگم مهمونی بود. بدنبود خوب بود. چون ما هر سال ماه رمضون ها ۴-۳ دفعه ای همدیگرو میبینیم. وااای امسال هم هرجا رفتیم من سفره پاک کردم. دوباره جمعه خونه ی داییم ایناییم. دیشب که رفتیم بیرون میخواستن برام دستمال سفره بخرن.
راستی چون کار با بلاگ اسپات سخته بعد از یه مدت که کار باهاش و یاد گرفتیم اثاث کشی میکنیم.
فعلا بای....
سلام. خوبید؟ خداحافظ بلاگفا.... سلام بلاگ اسپات.... اینم اخرین عکسمون توی بلاگفا...
سلام.یعنی خداحافظ.نه نگران نباشین ما حالا حالا هستیم با هم.اما با یه اسباب کشیه کوچولو.یعنی میخوایم با blogfa خداحافظی کنیم و با blogspot کار کنیم.کار باهاش سخته اما ما دو تا میتونیم موفق بشیم.علتشم شاید این بود که هر روز با قالب مشکل داریم.با سرور بلاگفا مشکل داریم.و اینا برای وبلاگ ما که هر روز اپ میشه و این روزا باید حسابی درس بخونیم سخته.ادرس وبلاگ جدید رو میزارم دوستای گلی که دوست دارن با این دو تا هم کلاسی همراه باشن میتونن اونجا به ما سر بزنن.برای ورود به وبلاگ جدید روز لینک زیر کلیک کنید...خداحافظ دوستان عزیزی که توی این یک سال همراه ما بودید.. خاطرات دو هم کلاسی(وبلاگ جدید)
سلام. خوبید؟وااااای امروز کلاسمون عوض شد. البته مکانش ها...نه محتوی ش. پریا هم که همینجوریه. یهو نگاه میکنه. ولی فکر نکنم اصلا خیال رقابت داشته باشه. دیروز هم که من رفتم پای تخته ریاضی حل کردم اصلا انگار نه انگار. ولی امروز دیدم زنگ تفریح مونده بود تو کلاس داشت علوم میخوند. نمیدونم خدا میدونه؟؟؟
امروز به زور کلانتری مذخرف ترین معلم مدرسه ( دبیر عربی) سرگروه شدم. هی گفتم نه نمیخوام هی میگفت لوس نکن خودتو. اصلا حال و حوصله ی بچه ها رو نداشتم. اگه حال و حوصله داشتم خودم داوطلب میشدم. هیچ کس ازش خوشش نمیاد.
تا سید حیدر گفت خانم کلانتری معلمتونه همه گفتیم نهههههههههه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
البته هیچ کس حواسش نبود.
یعنی دست خودمون نبود. یهو گفتیم...
تینا و هانیه هم که رفتن تو گروه یکی دیگه. اخه یکی از بچه ها بود شقایق. اون هم سرگروه شد قرار شد بریم تو گرو ه اون. وقتی منو سرگروه کرد تینا گفت من میخوام بیام تو گروه تو. ولی شقایق و چی کارش کنم؟ دیگه وقتی نوبت گروه بندی اشکوریان شد همشون رفتن تو گروه اون. من هم دیگه هیچی نگفتم. تازه تینا هم اطمینان داد که میاد پیش من. خوب اخه دختر خوب زودتر میگفتی من چند نفری رو واسه خودم جور میکردم.
خیلی احساس قربت میکنم. خیلی بده....
سلام.برای سومین باره که امروز یه مطلب رو میزارم و بلاگفا توی وبلاگ قرارش نمیده.امروز توی مدرسه جشن گرفتن.البته مثلا جشن(چون همه داشتن گریه میکردن)واسه اینکه یه ذره دست زدیم بعدشم که فقط گریه بود و نوحه خونی.خانوم ناطقیان هی میگفت:میخوایم بریم مدینه.منم گفتم(من که ساکمو جمع نکردم.پول نیاوردم سوغاتی بخرم)اصلا هم گریه نکردم و کلی خندیدم.ستایش یه ذره گریه کرد.(اخه راستش این قدر با سوز میخوند که نگو)هانیم که دیگه توی اشکاش داشت غرق میشد.این ناظم جدیده هم هی تهدید میکرد و چپ چپ نگاه میکرد.اخرشم که اومدیم بیرون.طاهری گفت اینجا وایسین کسی نره بالا.من و ستایشم روی پله های لم دادیم که اومد گفت خوب برین خودم اومدم.منم هی گیر دادم بش:(خانوم خوب بود؟خانوم خوب بودم؟دیدی چه خوب نزاشتم کسی بره)بیچاره هم هی میگفت:بله عزیزم شما خانومی..خلاصه امروز معلومم نشد مولودی بود یانوحه خونی؟؟!!!
سلام. خوبید؟ ببخشید چند روز نبودم. دیروز هم کلی نوشتم یهو همه چی بهم خورد.
دیگه هم حوصله نداشتم دوباره بنویسم.
خوب دوستان و اشنایان یه خبر بد البته برای من...
پریا خانم تشریف اوردن کلاس ما. همین جوری تو حال خودم بودم که یهو دیدم اومد تو کلاس. خیلی بد جاخوردم. از اون به بعد هم هر وقت چیزی میپرسن معلما همش بر میگرده منو نگاه میکنه. که ببینه من اون کارو انجام میدم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعدش هم که ناظممون ( ناظم ما عوض شد. فقط کلاس ۷/۳.) گفت چه کسایی معدلشون بالای ۱۹ شده دستشو گرفت بالا و به من یه نگاه خیلی مغرور میز کرد و روشو برگردوند. از این کارش بی نهایت بدم اومد. خوب به من چه که تو ۱۹ به بالا شده معدلت؟ ماکه دیگه با هم کاری ندارم. داریم؟
من ستایش نیستم اگه روی اینو کم نکنم تو درس خوندن. باید امسال حال اینو بگیرم. یعنی واقعا میخوام حداقل واسه ۷۰/۱۹ بخونم.همش هی میخواد خودشو نشون بده به من . بی نهایت حسوده.
واقعا تصمیم گرفتم درس بخونم...امیدوارم خدا هم کمکم کنه. حتی شده واسه رو کم کردن پریا.
تازه امروز از اتش نشانی اومده بودن واسه هفت مهر روز اتش نشانی سرپرستشون میگفت من از طرف شما ها از همکارام تشکر میکنم. اونا که میرن تو اتیش واسه نجات جون شماها. یکی شون اومد رفت از پله ها بالا پوست صورتش سیاه بود. هانیه گفت اره این همین الان از تو اتیش اومده بیرون. من که دیگه نتونستم جلوی خومو بگیرم زدم زیر خنده.حالا داشتن فیلم هم میگرفتن....
فعلا....
سلام.دیروز دو زنگه تمام فقط معلمه حرف زد.امروزم روز سوم بود که پشت سر هم ریاضی داشتیم.بچه های کلاس بچه های بدی نیستن.کلیم جابجایی شده تا حالا.اما من و ستایش و هیچ کس جابجا نکرد.
امروز زنگ تفریح ستایش اومدش بالا بعد با هم راشتیم میرفتیم حیاط توی پله ها من رانیم دستم بود درشم باز کرده بودم.- ستایش بخور.. -نمیخورم عزیزم...- بخور دیگه اذیت نکن...- نمیخورم (یهو یکی از ناظمارو وسط راه دیدیم).- خوب ستایش بگیر رانیتو دیگه..- رانیمو؟!!!!
خلاصه رفتیم توی حیاط(ستایشم نخوردش)
نشسته بودیم و منم قلپ قلپ رانی میخوردم یهو این دوما داشتن هم و پرت میکردن یکیشون افتاد روی ما.من و ستایش جفتی عصبانی شدیم.منم یهو برگشتم گفتم : با این زبونه روزه نمیخوام فحش بدم بش حالاها...(روزه!!!!)
دختره هم یه نگام کرد
منم دوباره قلپ قلپ...
خداحافظ...خداحافظ تابستون.خداحافظ پارک و تفریح و کلی کارای تابستونی.دوباره درس و درس و زنگای تفریح و بارون و هوای ابریه مدرسه.(تصور من همیشه از محیط مدرسه یه حیاط بوده و با هوای ابریه یه حیاط خلوت)
با ستایش توی یه کلاس نیفتادیم
.
زنگای تفریحم برای ما دو تا خیلی کمه.میشه گفت با هیچ کس نیفتادم چون توی کلاس خیلی تنهام.کلاسمونم روبه روی کلاس نگین ایناست.اما ستایش طبقه ی پایینه
.امروز روز بدی نبودا اما اینکه فهمیدیم توی یک کلاس نیسیتیم خیلی حالمون گرفته شد
.سرویسمم امروز صبح اومد دنبالم.سرویسه خوبیه.شاید مثل پارسال اختیار خیلی کارا نباشه اما من که راحت بودم.
راستی شاید از این به بعد جفتمون هر روز مطلب بزاریم.چون اتفاق های مختلفی برامون میفته.اما میخوایم با هم سهیم باشیم.راستش نگرانم.نمیدونم با بچه های حدودا غریبه ی این کلاس جور میشم یا نه.
...امروزم فقط ریاضی و ادبیات داشتیم.تا فردا حداحافظ..
سلام مهرماهه نامهربون...
من گفتم چرا اصلا دوست ندارم برم مدرسه ها !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با فریبا توی یه کلاس نیفتادیم.
وقتی هم که رفتم ÷یش سید حیدر میگم. شما به مامانم گفتید ما توی یه کلاسیم.میگه نه. بابا جان فقط یه جابه جاییه دیگه. بریسا میخواد بره بیش نگین. تو کلاس فریبا اینا.فریبا هم بیاد بیش من.
وااااای خیلی بد بود. معلم ها همش حرف میزدن تازه ما هم 2 ساعت همینجوری رو نیمکت بدون حرکت نشسته بودیم. خیلی بد بود. تو کلاس ما فقط من و بریسا و نیلوفر از بچه های بارسالیم. ولی با هانیه و تینا من یه جا افتادم. ولی اونقدر ها صمیمی نیستیم. صمیمی هستیم ولی مثل قبل نه.
ولی اشکال نداره . چون بالاخره تو دبیرستان باید جدا میشدیم دیگه. مگه نه؟
فکر بد نکنید که من بی سوادم که نوشتم بریسا- بیش.... نمیدونم چرا ÷ رو همینجوری مینویسه.مثل علامت تقسیم.
+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386 1:5 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات
No comments:
Post a Comment