Sunday, May 18, 2008

azar 1385

YALDAAAAAAA MOBARAK

RASTY JOOJE HATOOANM BESHMARID...

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر1385 5:42 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


بابا شجاع....

جنابالی اصلا نترسیدی ......از این به بعد بهت می گم(.... بی باک)

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر1385 5:29 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


اون یکی همکلاسی راست میگه. امروز خیلی روز ترسناکی بود. همه امروز از جمله اون یکی همکلاسی گریه می کردند و من می خندیدم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1385 1:15 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


خوشگله کجا می ری...؟ای جان...

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1385 12:59 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


امروز زنگ علوم بود و داشتیم در مورد زلزله صحبت می کردیم و خانوم درس

می داد که یهو دیدم میز داره می لرزه اول گفتم حتما بچه ها دارن اذیت می

کنن اما وقتی لرزش و کف زمین احساس کردم و دیدم همه میزا داره می

لرزه.....دیگه مطمئن شدم زلزلس ..سارا که یهو از جاش بلند شد و

گفت...خااااااااااااااانوم می ترسیم...بعدم خانوم در کمال ارامش با خنده

گفت..هه هه زلزلس برید زیر میز.....جالب این جاس که مایی که توی مانور

این قدر جیغ و داد راه انداختیم امروز همه دهنا قفل بودو نتونستیم حتی

جیغ بزنیم....خلاصه عجب روزی بود....

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1385 12:56 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


من جا داره همین جا از همه هم گروهی های بی عرضه خودم

به جز اونی که خودش می دونه(ـــ)تشکر کنم.....

+ نوشته شده در سه شنبه 21 آذر1385 3:55 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات



+ نوشته شده در یکشنبه 19 آذر1385 12:23 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


بلانسبت سگ امروز مثل سگ شده بودم.!!!!!!!!!!!!!!!!!پاچه ی همه رو می گرفتم.سر این هم با یکی از بچه ها دعوام شد.گذاشت رفت. من هم گفتم به درک. همچین توفه ای هم نبود.

+ نوشته شده در یکشنبه 19 آذر1385 12:18 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


یار دبستانی من
با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو
رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم
مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما
هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب بد اگه بد
مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این
پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو
درد ما رو چاره کنه
یار دبستانی من
با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی

((فریدون فروغی))

+ نوشته شده در شنبه 18 آذر1385 9:42 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


خواهش می کنم عزیزم. قابل تو رو نداشت.(با اون یکی همکلاسی بودم ها.)انشاءالله ۱۰۰۰۰ سال زنده باشی. (همون صد سال خودمون.)

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر1385 12:57 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


این عکس و گذاشتم که گشنتون بشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر1385 12:46 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر1385 12:45 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


تووووووووووووووولدم مباااااااااااااااااااااااااارک

وای چه قدر امروز توی حیاط خوش گذشت..

از همه رفقای باهال و با مرام متشکرم

امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه و از این همه

گذشت و فداکاریتون در برابر ندادن نمره انضباط کمال

تشکرو دارم

همین جا هم از دوست گلم بابت کادوی قشنگش

ممنونم....

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر1385 3:19 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


+ نوشته شده در شنبه 11 آذر1385 8:44 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


خیلی وقت بود یه مطلب نذاشته بودم..اخه راستش امتحانام شروع شد

چند تا کار تحقیقی هم داریم..جفتی وقتمون کم شده...امتحانارو بد

نمی دیم ولی زیاد خوبم نمی دیم..نمی دونم چرا امسال این جوری شد

درسم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385 6:12 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات

No comments: