Sunday, May 18, 2008

shahrivar 1386

سلام. خوبید؟

واااای فردا نه پس فردا مدرسه ها شروع میشه. بی نهایت دلم واسه حول حول درس خوندنا توی مدرسه واسه دوره های شب امتحان تنگ شده. واسه بزن کوب های قبل از ورود معلم... از همه بیشتر واسه هانیه و بقیه. کلی فکر کردم و گفتم انقدر هم نباید سخت گرفت. ما که قرار نیست تو کلاس سحر بیفتیم پس چرا انقدر هم خودمو هم اونو عذاب بدم؟ البته نظر فریبا هم برام ٪۱۰۰ مهمه ها...

حالا اون هیچی من وقتی ابتدایی بودم با سارا همون سارایی که فریبا قبلا توضیحش رو داد دوست صمیمی بودم. تو کلاس پنجم هم رقابت سر سختی باهاش داشتم. میون من و سارا یکی دیگه هم تو دوستیمون شریک بود. پریا. دختر بدی نبود ولی با من خیلی بد بود.و من هم همینطور. حدود ۳ سال با هم دوست بودیم. ولی همش با قهر و اشتی بچگونه. یه نامه ی عشقولانه هم براش نوشتم که با خاطره ی خوب از هم جداشیم. ولی اون اومد با عصبانیتی غیر قابل توصیف جوابمو داد و رفت. من هم دیگه کاری به کارشون نداشتم تا وقتی که با فریبا جون رفیق شدم. یه هفته مونده بود به تولدم که فرناز اومد یه نامه داد گفت اینو پریا داده.توی نامه نوشته بود ستایش جان دلم خیلی برات تنگ شده و کلی قربون صدقه. من هم رفتم توی کلاسشو نامه رو پاره کردم. دیگه هم چشم نداره منو ببینه. ولی چند وقت پیشا شنیدم یه مشکل خانوادگی براش پیش اومده. خیلی ناراحت شدم. نمره هاش هم خیلی اومده پایین. اونروز که با فریبا رفته بودیم پارک دیدمش.با داداشش پویا. از خودش کوچیک تره. خیلی دلم براش میسوزه.

خدانگهدار تا یکشنبه.

+ نوشته شده در جمعه 30 شهریور1386 12:33 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام.همزمان با به پایان رسیدن غمناک تابستان.تصمیم به تهیه ی مصاحبه ای در مورد : ایا از اوقات فراغت خود راضی بودید؟؟ گرفته ام.برای جلوگیری از هر گونه مزاحت و انواع و اقسام مصخره کردن ها تصمیم گرفتم.مصاحبه را با بچه های گرم و صمیمیه پارک خودمان پیش ببرم.

در پارک.ساعت ۶ عصر:

(بازم زهرا رو دیدم.از دور دست تکون داد )

ـ سلاااااام زهرا جونم.خوبی خانومی؟

- واااای سلام فریبا ی گلم.فدای تو.من تو خوبی؟؟این کلاسور چیه دستت؟داری میری کلاس؟

ـ نه عزیزم.دارم برای وبلاگم یه گزارش تهیه میکنم.در مورد....

ـ وااااای فریبا تو هم که من و کشتی با این وبلاگت.بابا بیخیال فهمیدیم باکلاسی.بسه دیگه...

ـ !!!!

بووووووووووووووووووووق(باز صدای بوووقه دوچرخه ی امیر حسین باعث شد با عصبانیت برگردم طرفش اما بعد...)

ـ سلام.خوبی؟چه خبر؟

ـ چیه؟باز میخوای جیغ و داد راه بندازی که بوووق زدم.تابستون تموم شد بابا ولم کن.

ـ اوا.ببین من میخوام ازت یه سوال کنم.

ـ میدونم چی میخوای بگی.نخیر شهرزاد و ندیدم امروز.

ـ اهههه.اعصابمو خورد کردی.بچه پرو.مگه مریضی بوق میزنی.با اعصاب و روانه من بازی کردی.هی هیچی بهش نمیگم پرو شده.برو بینم.دیگه جلو من افتابی نشیا...

ـ!!!!

(مثل همیشه ۳ تا شون نشستن روی نیمکت و دارن به اطراف نگاه میکنن.قابل توجه شما باید ذکر کنم که پسر هستن.به هر حال)

ـ سلام.خوبین؟ببخشید من مزاحمتون شدما.فقط یه سوال کوچیک میخواستم بپرسم.

ـ(زل زده بهم)

ـ ببخشید میشه بپرسم؟

ـ (زل زده)(تند تند پلک میزنه)جووووووووووووونم؟

ـ میشه یه سوال بپرسم؟

ـ بفرما عزیزم.به به چه قدر کلاسور بهت میاد...

ـ میشه حالا سوالمو بپرسم؟

ـ بچه ها جمع شین خانوم راحت بشینن و سوالشونو بپرسن...

ـ (هه هه هه فکر کردی بقیشو میگم..؟!)

خوب دوستان عزیزم.نتیجه ی این گزارش؟

- اخه بچه فضول به تو چه که کسی از اوقات فراغتش خوشش اومده یا نه ؟تو برو زندگیتو کن..اصلا علافی داری این مطلبو میخونی؟

bench

+ نوشته شده در یکشنبه 25 شهریور1386 2:15 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات

No comments: