Sunday, May 18, 2008

day 1385

دیروز سالاد ماکارونی درست کردیم.(تو مدرسه) . از همه ی بچه ها خوشمزه تر درست کردیم.یکی از گروه ها که شکلات مغز دار درست کرده بودند خلال پسته نداشتند به جاش پسته شور ریخته بودند.دیگه خودتون فرض کنید چه مزه ای بوده؟دیروز اون یکی همکلاسی غایب بود.یه مشکلی براش پیش اومده بود که نیومد.ولی من براش نگه داشتم.(از سالاد ماکارونی)

+ نوشته شده در جمعه 29 دی1385 8:38 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام.امروز خیلی روز بدی بود.چرا؟ چون که یکی از بچه ها بلا نسبت شما خیلی زیراب زن و پاچه خوار. ما یه بازی الکی می کنیم.یعنی ما و دو نفر دیگه. هر کدوم ما نوبتی سوال طرح می کردیم.چه سوال هایی؟ مثلا این که کی رو بیشتر دوست داری؟ یا مثلا ...... ...... است. اونوقت به ما میگن شما نوشتید ای لاو یو. معلم ریاضی به من میگه پوست از کله ی تو میکنم.

+ نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385 1:30 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات



+ نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385 1:19 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


اگه گفتین این چیه؟

+ نوشته شده در شنبه 23 دی1385 5:35 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


اه اه . یعنی که چی؟ ابتدایی ها رو تو نوبت هم ظهر و هم بعدازظهر تعطیل می کنن اونوقت راهنما یی ها و دبیرستانی ها باید برن مدرسه. ولی خودمونیم تو مدرسه با رفیق ها خیلی خوش گذشت.

+ نوشته شده در شنبه 23 دی1385 5:34 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


امروز امتحان زبان داشتیم.برای من که کلاس رفتم خیلی اسون بود.۲۰ می شم. قران هم که شده بودم ۱۹ بهم داد ۲۰. خلاصه امروز روز بدی نبود.ولی خوب هم نبود. توی خیابون با مخ تو برف ها افتادم زمین.فقط شانس اردم هیچکس ندید.....

+ نوشته شده در شنبه 23 دی1385 5:29 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام. ما احتیاج به مطلب راجع به نویسندگان و شاعران داریم. لطفا اگه بلدید تو قسمت نظر ها بنویسید. متشکریم.

+ نوشته شده در جمعه 22 دی1385 10:48 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


+ نوشته شده در جمعه 22 دی1385 10:41 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات



+ نوشته شده در جمعه 22 دی1385 8:7 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلاااااااااااااااااااااااام دوستا و هم کلاسی های گلم...

((((خدایی خودمونیم امروز عجب روزی بود با این قضیه سحر که اعصاب نذاشت

واسمون...دو روزه اومده خیال کرده می تونه جای رفیقای چند سالرو توی

دلمون داشته باشه....همین جا یه چیزی بهش می گما.....))))

خوب حالا سحر و بیخیااااااااااااااال..عیدتووووووووووووونه

مبارک....البته من یه نمه زود تر تبریک گفتم... به هر

حال مهم اینه که بیام و بگم عزیزانم عید قدیر بر همتون

مبارک و امیدوارم همیشه شاد و سرحال و موفق

باششششششششششید..

+ نوشته شده در یکشنبه 17 دی1385 3:7 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


عصبیماااااااااااا این یعنی چی؟نه اصلا یعنی چی؟

ما باید صبح بریم مدرسه امتحان بدیم تا اخرین لحظه هم بمونیم..

بعد بیایم خونه کارای فردارو انجام بدیم بعد بشینیم واسه امتحان بخونیم...

اون وقت انتظارم دارن ۲۰ بگیریم....خوب چتون می شد تعطیل میکردین؟

ها؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه 15 دی1385 10:47 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


فردا عید سعید قربانه . خیلی دلم می خواست الان مکه باشم.ولی حیف! عید سعید قربان بر همه ی مسلمانان جهان تبریک و تهنیت باد.با ارزوی بهترین لحظه ها.

+ نوشته شده در شنبه 9 دی1385 5:27 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


امروز حالم خیلی بد بود. بچه ها هم هی رو اعصابم راه می رفتن. با جامدادی زدم پس کله ی یکی از بچه ها. دیدم سرشو گذاشت روی میز.رفتم گفتم ببخشید.واقعا یک ذره شعور نداشت. با دستش زد تو چشممو گفت برو اونور. من هم تا اخر زنگ پکر بودم. واقعا توی این چیز هاست که ادم رفیق ها شو خوب می شناسه. امروز به جز اون یکی از دست یکی دیگه خیلی عصبانی(ناراحت) شدم.یعنی اونقدر که چشمم درد گرفت اون کار اون یکی بیشتر عصبانیم کرد.یعنی از کسی که اصلا توقع نداشتم. نمیشه گفت کی بود.معلم ادبیات هم که می خواست نگارش بپرسه یه سوال و بلد نبودم. کلاس خیلی شلوغ شده بود. همه جواب و بهم می گفتند. ولی یهو گفتم نمیدونم خانم. راستی امتحانامم شروع شده فکر نکنم تا ۲۵/۱۰/۸۵ دیگه بتونیم مطلب بذاریم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385 6:2 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات

No comments: