Sunday, May 18, 2008

azar 1386

سلاااااااااااااااااااااااااااام.خوبید؟

یلدا مبارک. یعنی یک سال گذشت؟؟؟؟

دیروز تو کلاس ما بخور بخور بود. کلی میوه و شیرینی و اجیل بچه ها اورده بودن. خیلی حال داد. ولی وقتی میخواستیم بزن بکوب کنیم همش فقط صدای منو معلم محترم میشنید و فقط ابروی من میرفت.

فردا هم کلی باید درس بخونیم که عمرا کسی بخونه.

واااااااااااااااااای امشب خونه ی ما پر مهمونه. الان هم چون دارن صبحونه میخورن من اومدم. البته کار و گیردادن که زیاد هست ولی کو گوش شنوا؟ فردا کلاس هم دارم. شب که خیلی زود بخوابیم ساعت یکه. صبح هم که اگه حالش بود که میدونم نیست باید پاشم درس بخونم. سر کلاس زبان و مدرسه همش در حال چرت زدنم.

یلدای خوبی داشته باشید.

+ نوشته شده در جمعه 30 آذر1386 9:31 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلاااام.خوبید؟

امروز دیدیم اشکوریان بدون هیچ درد و ورمی اومد مدرسه. بعدش هم زهره اومد و همدیگرو بغل کردن و ماهم براشون دس زدیم و همه چی به خوبی و خوشی تموم شد.

امروز قرار بودخانوم قادری از فصل ۴ ادبیات ازمون امتحان بگیره . ولی تا اومد گفت خوب از هفته ی دیگه امتحانا شروع میشه پس الان همه ی کارای عقب مونده رو جبران میکنیم. در عرض ۳۰ دقیقه دستور زبان های ۲ تا فصل و درس داد که من هیچی نفهمیدم.(خداروشکر...)

از دو هفته ی دیگه هم امتحانا شروع میشه. ولی با پارسال فرق میکنه. میریم امتحان میدیم میایم خونه. امروز هنر هم داشتیم ولی چون معلم هنر ما معلم پرورشیمونه ما رفتیم بالا پیش معلم هنر خانوم عراقی که بدبختو دیگه هم کلاسشو به هم ریختیم هم خودشو اولیارو خل کردیم.ولی خداییش خیلی حال داد.

فردا هم کلی درسو مشق داریم که من الان بیخیال اینجا نشستم در حالی که بقیه بچه ها دارن خودشونو میکشن.

خوب دیگه برم به درسام برسم.

+ نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386 5:48 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام. خوبید؟

دیروز رفتیم توفیق اجباری و دیدیم. قشنگ بود ولی مثل همیشه فقط باران کوثری و عطاران خوب بازی کرده بودن. مش قربون هم باحال بود. دیگه حالم از هرچی گلزاره بهم خورد. همین تا گلزار اومد سینما نزدیک بود بترکه. ازش بدم میومد تنفرمم ازش بیشتر شد.

امروز واااااای چه بساطی داشتیم ما...

زهره و یکی دیگه از بچه ها داشتن با شیطونک بازی میکردن(تعجب نکنید کلا همه قاطی دارن.) که توپ میخوره تو صورت اشکوریان. اون بیچاره هم داشته کار خودشو میکرده که توپ محکم خورده تو چشمش. من وفریبا هم از حیاط که رفتیم بالا دیدیم هانیه زهره رو داره میبره تو حیاط اشکوریان هم تو دفتره.زهره بیچاره خیلی ترسیده بود. ما هم مونده بودیم چی بهش بگیم. خوب بیچاره حق داشت. دیگه زنگ زبان هم که همش داشتم به اون دو تا فکر میکردم منو صدا کرد برم حل کنم که مثلا زبانم خوبه, کلی توضیح داد بعد که اومدم حل کنم سوتی دادم و ضایع کردم و رفتم نشستم.راستی سحر هم دستش شکسته. تا حالا 3 بار دست راستش شکسته. میگه دکترهاز بس رفته بودم ÷یشش منو میشناخت.

کم کم همه ی دوستان داره یه بلایی سرشون میاد. اگه خبری ازمون نشد بدونید که یا مردیم یا در حال مردنیم یا میخوایم بمیریم و...

فعلا...

+ نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386 1:41 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلااااااااااام.خوبید؟ پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ.

بابا عقده ای شدم از بس پخ نکردم. مامان ما که گفته اگه پخ کنی بمدت ۵ روز اینترنتت قطعه. مامان ما هم میدونه ما رو چی حساسیم هی گیر به اون میده.

فردا هم میخوان ببرنمون سینما. همه ی سوم ها رو .

اونم چی ؟ ۱ تا ۳. اخه یه وقت وقت گرانبهای معلم ها تلف میشه. تینا هم مثل همیشه همه چی رو تو خودش میریزه و هیچی نمیگه. ولی دیگه اونقدر ها باهاش صمیمی نیستم. کلاس زبانمون هم شروع شده. معلممون همون معلمه ست که ترم اول تاستون باهاش بودیم. خیلی خوبه.

همین.

خوب امیدوارم فردا بهمون خوش بگذره.

فعلا...

+ نوشته شده در شنبه 24 آذر1386 6:29 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام.امروزم پانته ا نیومد.از شنبس که نیومده.راستی اگر نمره ی زبانم و ننوشتم واسه اینه که کلا بچه ها بد داده بودن(اه معلمه ما پاش شکست هبود اصلا نمیدونین کلاس چه جوری بود)خلاصه اونم گفت من اینا وارد کارنامه هاتون نمی کنم.خلاصه.اونروز امتحان علوم داشتیم معلمه گفت سوالارو بنویسین.سوال یک...یکی از به ها از عقب گفت بترک..اون یکی روزم دختره که از تهی خوشش میاد داشت شعر حفظی میخوند.که من در کنار باغ کنم ساعتی درنگ تا دلنواز من خبر از گلشن اورد.اید دوان دوان و نهد بر کنار من ان نرگس و بنفشه که بر دامن اورد.که باز یکی از بچه ها از عقب برگشت گفت دلتو خوش نکن این کارا از تهی برنمیاد.کل کلاس ترکید.سر درس علوم ناظمون اومد که معلمه به ما(ردیف اخریا)اشاره کرد و گفت اینا من و دیوونه کردن.خیلی شلوغ میکنن.قبلشم که گیر داده به من میگه تو که درسخون بودی چرا شلوغ شدی.نسترنم تیکه مینداخت اخه خانوم فریبا کی زرنگ بود.بعدم گفت دارم شوخی میکنم باهاش(راس میگفت)امروز م که ای روز خوبی بود.داشتیم اخر زنگ از روی درس مینوشیتم(اتونم با چه سرعتی)من زود نوشتم و وقتی دیکتمو گرفتم دیدم 20 شدم.کلی افسوس خوردم.اخه اگر 20 بشیم نیازی نیست بنویسیم.بعدم هانیه که دیر مینوشت کلی با مهتاب تند تند بهش گفتیم.دستش داشت از جا میکند.وقتی یه خط موند هبود اونم فهمید که 20 شده.خللاصه راننده سرویسمونم مریضه به جاش پسره میاد.خوده راننده همیشه اهنگ های سنتی مزاشت.تا خونه اعصاب واسم نمیموند.حلا پسرش رپ میزاره..((هاها)

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386 6:10 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام.خوبید؟

امروز زنگ اخر رفتم که کاپشنمو بردارم که بیام خونه معلم گرامی علوم هم برای مدتی از کلاس خارج شده بودن. تا رفتم سر چوب لباسی شنیدم یکی صدام کرد. اصلا حال جواب دادن نداشتم برگشتم که برم سر جام دیدم خانم میرزایی مثل عزراییل دست به سینه روبه روم وایساده. اگه صدای خنده ی بچه ها نمیومد همونجا اشهدو میخوندم. یهو چشام چهار تا شد. گفتم ببخشید و دوییدم. دیگه صبر نکردم ببینم چی میگه.

امروز کلاس دارم. همون روزا و همون ساعت ثبت نام کردم. تینا هم همین روزا ثبت نام کرده. خدا بخیر بگذرونه. تو یه کلاس نیستیم ولی خوب ...

خوب دیگه برم.

فعلا...

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386 1:37 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام.منم امروز کارناممو گرفتم.توی مدرسه هم حالم بد شد.یعنی زنگ ریاضی بود و خانم خودمون نیومد هبود.معلم ستایش اینا اومد(چه خانم گلی بود.هم خوب درس میداد هم کلی قربون صدقه میرفت.با بچه ها میگفتیم مامانامون اینقد قربونمون نمیرن که این میره)خلاصه حالم بد شد داشتم خفه میشدم که خانوم گفت برو بیرون بعد گفت یکیم بره باهاش مهتاب اومد باهام.بعد واسه اینکه جیغ زد بغله من من عصبی شدم هی عذرخواهی میکرد.توی راهرو ناظمه هم دیدیم و اونم من و دیدو گفت برو پایین.تینا هم توی راهرو من و دید و انگار رفته بود به ستایش گفته بود که ستایش عزیییییییییزم اومد پیشم و به مهتاب که ریاضی داشتیم گفت بره و خودش چون پرورشی داشت میتونس بمونه.(البته اینم به خاطر مرامش بود)خلاصه کلیم گریه کردم.اخه هم ترسید هبودم هم نفسم بند نمیومد و درد داشتم و داشتم خفه میشدم.خلاصه.ظهرم که مامانم گفت تو چرا ثبت نام نکردی.بدو ثبت نام کن.منم زنگ زدم اموزگاه با کلی اصرار و (انگار خوشش اومد ازمن)گفت 2 بیا ثبت نامت کنم.منم 2 رفتم دیدم درو بستندیگه کلی پشت در بودیم و رفتیم تو و ثبت نام کردم.روزهای یکشنبه و سه شنبه.ساعت 5 تا 6:30.بعدشم که دوباره برگشتم خونه و بعده یه ذره استراحت دوباره رفتم کلاس.کلی خسته شدم.اینم از کارنامه ی من...
قران : 19
دینی : 18/5
عربی : 17
املا فارسی : 19/5
ادبیات : 17
اجتماعی : 18/5
تاریخ : 20
جغرافی : 19/5
ریاضی : 20
علوم : 12 از 15
حرفه و فن : 7 از 8
پرورشی : 14 که البته پرورشیه کلاسی 10 نمره بوده و قران و ورزش سر صف 10 نمره.منم از کلاسیه کامل نمره گرفتم اما از اون یکی گرفتم 6 و باید بهم 16 میداد که گفت اشتباه شده شدم 14.چون چند تا از کارامو ندیده نمره منفی داده بود.
و انضباط : 18....((افرین به خودم))(((((خجالت خجالت))))اصلا فکر نکنین شلوغماااا

+ نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386 7:46 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام. خوبید؟

به به امروز نمرات درخشانمونو بهمون دادن.

شدم.اوایل سال فکر میکردم حتما باید حال بعضی ها رو بکنم تو شیشه. ولی یه خورده که گذشت نظرم عوض شد. چون به این نتیجه رسیدم که حال همونایی رو که میخواستم بگیرم خودشون حالشون خوب نیست. یعنی بعدا فهمیدم پریا سر امتحانا بشدت اضطراب داره و نمیتونه نمره ی خوبی بگیره. واسه همین هم از رقابت نا امید شدم. ولی کاش این سال اخری اون هم درسش خوب بود و من هم به بهانه ی رقابت با اون درسم خوب میشد. شاید به نظر بعضی ها فقط بعضی ها نمره هام بد هم نباشن ولی به نظر خودم که اصلا خوب نیستن. امتحان زبان اموزشگاه هم بد دادم. ولی حالا نمیدونم واسه کدومشون ناراحت باشم. موندم سر دو راهی.

نمرات بسیار بسیار گند من...

قران : ۲۰ (به همه ۲۰ داد...)

دینی : ۱۶ ( چی بگم؟)

عربی : ۵/۱۸ (این بد نبوده...)

املا : ۲۰ ( در اصل ۵/۱۸)

ادبیات : ۱۷ ( نسبت به بقیه بهتر بود.)

علوم اجتماعی :۵/۱۶ (گند ترین نمره م.)

تاریخ : ۵/۱۷ . ( گفته بود تحقیق بیارید من هم بردم که قرار بود ۲ نمره اضافه شه که دست به نمره ها نخورده بود)

جغرافیا : ۵/۱۶ (ازش متنفرم.)

زبان : ۲۰

ریاضیات : ۵/۱۷ ( بد نشدم. نسبت به پارسال خیلی بهتره.)

علوم تجربی : ۵/۱۳ از ۱۵.( فکر نمیکردم نمره ام این بشه.)

حرفه : ۵/۶ از ۸.( اینم مثل علوم...)

حالا اینو ببینید:

انضباط: ۱۹. ای بابا...

به کسی که همش در حال خندیدنه دادن ۲۰. اونوقت به من که بعضی وقتا شیطونی میکنم ۱۹.

+ نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386 5:57 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام. خوبید؟

الان منو فریبا پیش همیم.

یعنی من الان میفهمم که واقعا ما چقدر عقب افتاده هستیم. امروز دیدیم سحر و تینا هی با هم میرن اینور اونور سحر هم هی میگه تینا واقعا از تو توقع نداشتم. حالا ما هم موندیم این به سحر چی گفته که سحر اینطوری شده؟ حالا زنگ اخر سحر میگه هیچی تینا خانوم با یه نفر دوست شده اومده از سحر پرسیده که میخوام براش کادو بخرم پسرا کادو چی دوس دارن؟چون سحرم سابقه داشته ازش پرسیده بود.تازه تیریپ اشناییشون باحال بود.گویا به قصد فضولی وقتی میره گوشی خواهررو زیر ورو کنه با یک شماره از جنس مذکرش روبه رو میشه و باهاش تماس حاصل میکنه.و اون جنس مذکره هم از این مونثه خوشش میاد و دیگه بادابادا مبارک بادا...و انگاری اقا پسره ی قصه ی ما یک عدد خودکار بیک برای تینا میخره ))با عشششششق(( و تینا بسیااار از داشتن چنین خودکاری به خودش میاله و در جواب سوال دوستان که این خودکارو کی بهت داده.فرموده : ))یکی از دوووووستام((وبعدش یه عشوه خرکی))

خدا بده یکی از این دوستاااااااان. و خوب میشه واسه کریسمس این دوسترو بزارن توی جورابامون دم شوفاژ و با این جوراب ساق گنده ها یکی از دوستان قد گنده ها و رعنا گیرمون میاد..

تازه امروز امتحان ÷رورشی داشتیم. کلاس ما(ستایش) که همرو با هم چک کردیم. اول خانوم کلانتری گفت من مدیونتون کردم اگه میتونید با وجدانتون کنار بیاید تقلب کنید. من هم گفتم ما با وجدانمون این حرفا رو نداریم...!!! دیگه همین تا رفت من ÷اشدم جواب تمام سوال ها رو که حدس میزدم درست باشه بلند خوندم. همه هم هر چقدر سوال داشتن ÷رسیدن. بعدش هم با رضایت کامل نشستم که دیدم خانوم کلانتری اومد. دیگه نفهمید. بعدش هم گفت خوب چون هیچ کس بلد نیست ستایش بیا جواب ها رو بگو. من هم دوییدم. گفت خوب حالا بگو ولی بعد خانوم تکلو کارت داره. شوخی کرد ولی بعد من اشکوریان که بلد بود همه رو اومد گفت.!!!!

خیلی حال داد.

پ ن : این نوشته محصولی مشترک از ما دو تا بود.یه خط من یه خط اون..دو تا خط من...یه خط اون..یه خط تو...یه خط من...یکی من..دو تا تو....سه تا من...یکی تو...دیگه بقیشم مال من..

خداوندا دوست بی عقل مرا نجات ده. ( بخشی از مناجات ستایش در هنگام مناجات با پروردگار...)

این مطلب دیروز نوشته شده ولی به علت مشکلات بلاگفا به ثبت نرسید...

+ نوشته شده در دوشنبه 19 آذر1386 4:45 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام.خوبید؟

دیروز رفتم خونه ی هانیه اینا بهش نحوه ی نوشتن وبلاگ و چیزای دیگه رو یاد بدم. تقریبت میشه گفت یاد گرفت.

بعدش هم که رفتیم مهمونی.

دیروز امتحان دیکته ازمون گرفت. (میان ترم.) اخه یه دفعه از بچه ها گرفته بود بعد همه هم بدون هیچی استثنائی گند زده بودن. من هم که غایب بودم. دیروز دو باره همون کلمه ها رو گفت ما هم نوشتیم. اخه خانم قادری کلمه میگه مینویسیم. کلی هم بچه ها گفتن که مگه ما اول دبستانیم؟ اونم که مثل همیشه خیلی ارومه میگه دیکته هزار نوع داریم. هیچی دیگه شروع کرد دیکته ها رو صحیح کردن. ما هم همه دورش جمع شده بودیم. هرکی ۲۰ میشد کفتر کاکل به سرو میخوندیم. خیلی کیف داد. بعد هم وقتی بهش میگفتیم خانم شما نمیخواین چیزی بگین؟ میگفت نه... بچه ها هم هی تیکه میپروندن خودش هم میخندید ولی دیگه یه دفعه با صدا خندید.

سر دیکته هم من پاشدم پنجره رو ببندم. هی سرو صدا میکردم دیدم بچه ها صداشون در اومد. من هم که اصلا حال وحوصله ی جواب دادن نداشتم زیر لب یه جمله ی بلند گفتم که طول کشید. یه دفعه کلاس ترکید. اخه یکی نیست بگه کوفت... دیکته تونو بنویسید...

فعلا...

در ضمن روز جهانی کودک و تلویزیون هم مبارک...

+ نوشته شده در جمعه 16 آذر1386 10:54 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام.خوبید؟

دیروز که اومدم اپ کنم میخواستم عکس بذارم که مثل اینکه tinypic و فیلتر کردن نمیشد. امروز رفتم کلاس فاینالمو دادم. ولی بی نهایت افتضاح. چون این ترم یه کتای دیگه اضافه شده که خیلی سخته. معلمه هم فقط ازروش میخوند. اخه معلم گرامی جواب هارو که همرو تو اخر کتاب نوشته. باید توضیح بدین...

امروز سر زنگ زبان گروه ما انقدر حرف زد که دیگه معلمه میخواست یه داد بزنه بعد هم از کلاس بندازتمون بیرون که زنگ خورد...

یکی از بچه ها هم که مشق هاشو ننوشته بود میخواست سر اون داد بزنه اومد بغل گروه ما داشت سر اون داد میزد ولی فکر کنم منظورش ما بودیم.

زنگ اخر هم نمیدونم همه چرا درس خون شده بودن؟ خانم کاشی دبیر حرفه گفت بشینین بخونین میپرسم همه ی بچه های ردیف ما شروع کردن به خوندن.

ما که هیچ وقت تو کلاس درس نمیخوندیم... ؟؟؟ والا تعجب هم داره...

فعلا...

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386 6:26 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام.دیروز که اتفاقی 5:30 پاشدم و یادم افتاد تمرین های ریاضیمو ننوشتم.سریع نوشتم.و رفتم مدرسه.امروز زود پاشدم کارامو کردم رفتم مدرسه توی مردسه امتحان زبان داشتیم خوب دادم.معلمه هم صداش گرفته بود.خیلی باهال شده بود.از یه طرفم سر نقاشیه با معلمه بحثم شد.گیر داده میگه شبیه خودش نیست.گفتم اگه شبیهش نیست واسه اینه من در حقش لطف کردم خوشگلش کردمبعد تیریپ اومد که خیلی به عدالت نمره میده.گفتم بله دیدم عدالتتونو./اونم گفت واسه سروزبونت باید بازم ازت کم کنم.منم گفتم حقمو که ندادی هرچی دوس داری کم کن..سرویسم که دیر اومد واسه باره دهم.به جای عذرخواهی. مثل دفعه قبلش که میگفت چه خوب دیر اومدیم از همه زودتر رفتیم.(حالا اخرین سرویس بودیمابه جز یکی دو تا مینی بوسی)اینبار دیگه بهش مهلت ندادم سریع گفتم اینبار تلافی دفعه قبل دیگه اخر همه رفتیم.دوباره گفت چه هوای خوبیه..گفتم بله 20 دقیقه توی این هوای خوب وایسین بهترم میشه.گفت همه اومدن؟گفتم بله بس که اونجا متمرکز شدیم همه هستیم.دیگه تا اخرش هیچی نگفت(((پروووووووو حالشو گرفتم))))).از مدرسه که اومدم برای فاینال زبانم شروع کردم تا ساعت 4 خوندم و کتابمو خلاصه کردم(چرت)هه هه.امتحانم خیلی سخت بود اونم یه جوری دادم.بعد اومدم خونه.فردا امتحان ریاضی دارم.با کلی مشق ریاضی که زرنگی کردم زود توی کلاس نوشتم.علوم میپرسه با کلی مسئله که حلشون کردم.ادبیاتم حفظیه شعر و کلی تمیرن که نوشتنیارو نوشتم و تا حالا هنوز درگیر درس بودم.(0بدبختیمه))فردا هم که تولده.منم چیپس و پفک خریدم بریم با بروبچ بخوریم...هر کی میخواد به سرف تنقلات تشیییف بیاره.فعلا باباااااااااای

+ نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386 11:56 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام.خوبید؟ ما که اصلا خوب نیستیم.

تو عمرمون یه دفعه خواستیم تنهایی بریم بیرونا.... مگه این مامانا میذارن؟ مامان من که به ظاهر مخالفتی نداشت. ولی وقتی مامان فریبا زنگ زد نمیدونم به مامانم چی گفت که مامان من هم رفت جزء بقیه مامانا...

خلاصه فردا هم یه خورده بزن بکوب میکنیم و تموم میشه. قسمت نبود. امروز عربی ها رو داد. اول ۵/۱۷. بعد ۱۸. بعد هم ۵/۱۸. دیگه بچه ها صداشون دراومده بود. از بس اومده بودم و رفته بودم. حرفه هم ۵/۶ از ۸. یه نمایش چرت و پرت هم واسه پرورشی باید بازی کنیم. که به نظر خیلی ها خیلی خوبه. ولی من که اصلا خوشم نیومد. ولی واسه نمره ادم چه کارا که نباید بکنه؟؟؟

قل از اینکه ما قرا بود بریم سینما مامانم خونه ی یکی از دوستاش دعوتش کرده بودن. من گفتم نمیام. میخوایم بریم سینما. دیروز هم زنگ زد با مامانم کار داشت من گوشیو برداشتم گفت: ستایش جان فردا تو هم با مامانت بیا ها...

تودلم گفتم: منتظر دستور شما بودم. گفتم : والا من که بادوستام میخوام برم سینما. نیستم خونه. گفت: اهههههه. حالا اگه شد بیا. گفتم :چشم. ولی اصلا دلم نمیخواد برم.

همین...

فعلا...

+ نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386 1:4 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام.خوبین؟اره دیگه قراره بریم سینما..(جالبه اومدنه خودم هنوز قطعی نشده)هه هه.امروز توی مدرسه بارون اومد خیلی باهال بود.سر زنگ علوم این مهدیه از عقب که یعن خوده معلمه حرف میزد هی هرچی خانوم میگفت این اروم به من و پانی میگفت.دیگه ترکیده بودیم از خنده.خانمم میگفت :فریبا تو پارسال شلوغ نبودیا.دیگه ارخش میگفتم مهدیه خفه شو الان از کلاس پرتمون میکنه بیرون.اما تا نیم ساعت هی تیریپ میومد.هی به من میگفت(مثل معلمه)فریبا ببینم چه جوری حل کردی؟من فقط یه بار درس میدما.ببینم.امروز عصرم به پریناز زنگ زدم.یهو به سرفه افتاد.بعدشم از گذشته که گفتیم هی میگفت تو بداخلاق بودی و من و اذیت کردی.من دوست داشتم تو رفتی با زهرا.منم گفتم منم دوست داشتم تو رفتی با نگار(خلاصه نمیدونید چه وضعی بود).گفت کلاس اول راهنمای خیلی بیشتر دوست داشتم اما الان کلی رفیق دارم هه هه.بعدش با سپیده گفت هنوز دوستم و سر یه سری موضوع های اون موقع من گفتم بیشتر یادمه چون هم نوشتم هم خیلی چیزارو نگه داشتم.اونم کف کرده بود.بعدشم برگشتم گفتم من هم دوست داشتم هم هنوزم دارم.(انتظار نداشت این حرف و بزنم بهش)بعدشم که شماره های موبایل هم و گرفتیم.برام فرستاد:
افسوس ان زمان که باید دوست داشته باشیم کوتاهی میکنیم.و ان زمانی که دوستمان دارند لجبازی میکنیم.و بعد برای انچه از دست رفت اه میکشیم.

پ ن : ستایش جان منم پیشاپیش بووووس بوسسسسسسسسسسس عزیزم

+ نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386 6:25 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام.خوبید؟

امروز با بچه ها قرار گذاشتیم فریبا سه شنبه که تولدشه مارو ببره سینما... تینا که گفت مامانم نمیذاره بیام. چون میگه اگه میخوای بری باید با تارا (خواهرش) بری بعدش هم تارا میره دانشگاه سه شنبه. بعدش هم اینکه چهارشنبه امتحان فاینال داری باید درس بخونی.

هانیه هم که گفت میاد حالا دیگه خدا میدونه... پانته ا هم ۱۰۰درصد میاد. من هم که اصلا نباشم جمع صفا نداره...

خوب فریبا جان تولدت پیشاپیش مبارک...

ایشالله در کنار خانواده ت همیشه زنده باشی.

برات ارزوی بهترینا رو دارم و...

بقیه شو بعدا تو مدرسه بهت میگم...

نمیدونم چرا tinypic قاطی کرده...عکساشو روز تولدت میذارم.

+ نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386 1:43 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام. خوبید؟

امروز سحر mp4 اورده بود مدرسه. زنگ تفریح یه خورده اهنگ گذاشت . زنگ که خورد رفتیم بالا یکی از بچه ها اومد گفت سحرو بردن دفتر در دفتر هم بستن. حالا چی شده؟ یکی رفته لو داده که این mp4 اورده. به هانیه اینا گفتم گفتن حقشه...!!!!!!! گفتم یعنی شما الان ناراحت نیستید؟ گفتن نههههه...!!! ای بابا...

زنگ اخر هم اومد سر کلاسمون که بیا با هم بریم ÷یش سید حیدر بگو ام ÷ی فرمو بهم بده. حالا رفتیم وایسادیم بغل خانوم سید حیدر خیلی ریلکس میگه من بخشیدمش. اگه نبخشیده بودمش اخراجش میکردم. برو به مامانت بگو و اگه دختر من چیزی رو نیاد به من بگه من دیگه باهاش کاری ندارم و از این حرفا...

دیگه تو راه هم کلی باهاش حرف زدم. حالا خدا کنه اثر کنه. الان هم کلاس دارم. اصلا دلم نمیخواد برم. اونم جلسه ی قبل از فاینال که همش هول هولکیه...

فعلا...

+ نوشته شده در شنبه 10 آذر1386 2:9 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام.امروز مدرسه ای بد نبود.اخه راستش غم تنهایی خیلی بده.ستایش رفیقم که نبودش.رفته بودش شده بودش اتیش نشانیش.هانی و تینا و زهره هم هم چنین..پانی هم رفته بود شده بود خبر نگار.من و مهتاب با هم شدیم.تا بعدش که ستایش اینا اومدیم نشستیم بستنی خریدیم بخوریم.یهو یه دختر افتاد روی کله ی من(((درس خوندین کله ی من)))50 تومان بیشتر از بستنی نخورده بودم که انداختمش زمین(اخه تصورکنین کلمو داره میترکه من یه بستنی دستم باشه)و بعدش خورد جلوی من(دقیقش میشه شمال غربیه من)منم که زدم زیر گریه(گریه که چه عرض کنم ضجه میزدم)اخه سرم حساسه اون دختره هم افتاد روش.بعدش پاشد گفت هیچی نشده و اوااااااا و از این حرفاو.اخرشم که دید نه جدی جدی حالم بده اومد عذر خواهی.و هی من و هل دادن که : دختره.دختره چت شد.؟؟؟منم عصبی شدم گفتم گیر نده..اونم رفت.(پروووووووووو)راستی امتحان عربی و داد.یه سوال الکی الکی 1 نمره ازم کم شده بود.میگفت وزن های عربی روبلد نیستی.گفتم امکان نداره.برگمو دیدم میخواستم دو دستی بکوبم توی سر خودم.به جای اینکه وزن کلمرو بنویسم.وزن هم خانوادشو نوشته بودم.به معلمه گفتم دیدی بلدم؟گفت به هر حال من نمرتو نمیدم...گفتم: اااااااااااا بلد بودم دیگه حالا خوده کلمه با هم خانوادش چه فرقی داره؟!!!!!!((حال میکنی چه قدر رو دارم))معلمه هم گفت بروووووو منم خندیدم گفتم اااااااااااا..ولی باشه(هه هه)امروز کلاس زبان رفتم.معلمه داشت میگفت یه پسره توی یه کلاس از همه خوشگلتره.ما فلان جملرو به کار میبریم.چند تا هم ادم کشیده بود.یهو فرناز از بغل من در حالی که دستش زیر چونش بود با خنده گفت: خانم این پسر خوشگله اسمش چیه؟خود معلمه و کلاس عینه یه بمب ترکید.معلمه هم گفت محمد.فرنازم تا یه ربع جیغ میزد که نه اسمش چیه؟؟؟؟!!!بعدشم منم زل زدم به یه چیزی...معلمه ادای من و در اورد گفت ،فریییییییبا کجایی تو..؟؟

پ ن : من نمیدونم معلما با چشای من مشکل دارن یا چشای من با معلما مشکل دارن.یا من با معلما و چشام مشکل دارم.یا معلما با من مشکل دارن.یا اصلا همه چیم تغصیره اون پسر خوشگلس که من و برد توی فکر!(استغفرالله)
پ ن : استغفرالله ی که نوشتم درس بود؟؟!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386 8:12 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام.خوبید؟

امروز همونطور که دیروز گفتم مانور زلزله بود. ما رو هم که چون اقای مقدسی نیومده بود (مربیمون.) ما هم الاف بودیم. همون اقاهه بود امروز ورقش برگشته بود. حسابی خودشو گم کرده بود و باهمه شوخی های ناجور میکرد. مارو هم کلفت کرده بود که تمام مدرسه رو بهم بریزیم. واسه زلزله. حالا ما با شوق تمام کلاس ها رو بهم ریختیم بعد خانم مددی اومده میگه هنوز زلزله ای نیومده که شما دارید این کارارو میکنید... با هزار بدبختی تموم ورقه باطله ها و چیزای دیگه رو جمع کردیم. هرچی میگذشت از این اقای اسمشو نبر حالم بهم میخورد. من نمیدونم کی به اون زن داده؟ اخه مگه میشه یه نفر تو یه روز انقدر عوض شه؟ البته فقط من نبودم که ازش بدم میومد همه بدون استثنا دچار تنفر شده بودن ازش. شاید فکر کنید ادم دمدمی هستم ولی با دیروزش زمین تا اسمون فرق می کرد.

دیگه اخر زنگ زلزله هم با ماشین اتش نشانی و کارکنانش عکس انداختیم.بعدش هم بچه ها برامون دست زدن. امروز حال داد. ولی اگه اقای اسمشو نبر نبود بهتر میشد. دیگه حتی خانم نوری معلم رورشی هم از دستش خسته شده بود.

بعدش هم که گفتن این اتیش ها رو خاموش کنین من به جای این که بزنم توی بشکه زدم بیرونش که خاموش نشد. دوباره زدم بعد خاموش شد. از بچه ها شنیدم که موسوی به جای اینکه بزنه تو بشکه زده تو صورت اقای مقدسی. دیگه چشاش قرمز شده بود...

فعلا...

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386 1:24 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام.امروز خیلی کیف داد.(کیف نه ها کیف)زنگ ورزش که پانتا ا پیشه من نبود.بچه ها گفتن : اخی فریبا پانی نیستش؟تینا هم گفت: نمیبینین اخماش تو همه؟؟خلاصه معلمه هم گواهی دکترم قبول کرد گفت به جای 540 متر رفت و برگشت باید بری.فور هندم(توی پینگ پنگ)باید 3 تا میزدیم تا دو نمره بگیریم من با ضربه ی اول نمرمو گرفتم.زنگ بعدم که قران داشتیم ازم امتحان قرائت گرفت اونم خوب دادم.بین ایناهم که ما بیکار بودیم و ستایش اینا اتیش خاموش میکردن.((اتیش به پا کنا چه کارا که نمیکنن))بعدشم که معلمه شعر زنده رود و ازم پرسید اونم خوب دادم.راستی رفتم کانون عضو بشم.1 ماهه درگیرم(مبالغه بود)هر دفعه به یه چیزیم گیر میده.منم نمیدونم چرا با پله های کانون مشکل دارم.یه بارم اومدم برم پیش خانومه.دیدم یه پسره نشسته.یهو پلرو ندیم به کمر افتادم زمین.طرف یه متر پرید هوا.همه داشتن بهم زل میزدن.منم همون جوری از خنده ترکیده بودم.نمیدونستم چی کار کنم.فقط دممو گذاشتم روی کولم و رفتم.البته چند باره دیگه هم نزدیک بود بخورم زمین.

پ ن : رفاقته دیگه این همه مشقای ستایشو نوشتم...تو بگو رفت واسه من خوراکی بخره؟؟نرفت که ...
پ ن : یه وقت فکر نکنین من از بس تو کفه پسره بودم خوردم زمینا...((اگه از این فکرا کنید خدا ازتون نگذره))

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386 5:40 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام.خوبید؟

امروز که نه ولی فردا مانور زلزله داریم. امروزخانم سید حیدر هم اومد مدرسه با بیشتر بچه ها روبوسی کرده بود ولی به کلاس ما و فریبا که رسیده بود نزدیک زنگ بوده فقط اومد و یه تشکر کرد و رفت. اصلا انگار نه انگار. به فریبا گفتم حتما اینم همش فیلم بوده مثل معلم زبان ما که دو جلسه غیبت کره بود گفتن بابا بزرگش مرده و...

واسه فردا هم من و تینا و هانیه و... از کلاسمون انتخاب شدیم واسه خدمات ایمنی . باید بریم اتیش خاموش کنیم. خیلی حال داد امروز یه مربی از اتیش نشانی بغل مدرسمون اوردن بهمون اموزش بده. دیگه فکر کنم به قول فریبا برگه ی استعفا نامشو پر کرده باشه. زهره و مائده همش مسخره بازی در میاوردن البته چیزی هم نمیگفت خودش هم میخندید. ولی اعصابشو خورد کردیم.

حالا از یه طرف دیگه یه مدیرکل دور از جون شما سگ... افتاده بود بهمون.همش داد وبیداد میکرد.ولی عجب جذبه ای داشت. دمش گرم. هیچ کس جرئت حرف زدن نداشت. میگفت میندازم بیرون و واقعا همین کارم میکرد.

ولی من که خوشم اومد خیلی خوب با دختر ها تا میکرد. میدونست باید چی کار کنه؟ ولی خداییش خانمش هم اورده بود ولی نمیدونم خانمش چی میکشه از دست این؟یه دفعه هم سر سحر داد زده بود که خداییش دلم خنک شد.

دیگه امروز واسه ماها که یه زنگ امتحانی زدن که بدونیم باید چی کار کنیم به یکی گفتن خودتو بنداز زمین اونم جو گرفته بودتش خودشو محکم انداخته بود زمین.اونوقت هیکلش و قدش هم نصف بقیه بچه ها... دیگه کار به امبولانس کشید. زنگ اخر هم ما همینجوری نرفتیم سر کلاس. علوم و ریاضی هم که پرید. راستی امروز فریبا ریاضیامو حل کرده. ممنون...(این یه اعتراف بود...)

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386 2:10 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


بوق بوووووووق بزنین کنار ..همه بزنین کنار فریبا اومد.این روزا سرم خیلی شغول بودش.از یه طرف کارای مدرسه از یه طرف صبح پامیشدم درس بخونم.از یه طرفم بیخوابی..چه قدم نمره هام قشنگ شدن.(حالا کارنامرو گرفتم نمره هامو میزارم.)این مدت که سید حیدر نیست خیلی خسته شدیم.از بس فرصت طلبی کردیم و کوبیدیم تو سر و کله ی هم.طبقه ی سووم که دیگه عروسی بود.ما هم که همش کلاس ستایش اینا ولوووو داریم جوادی میرقصیم.و از اونجاییم که شنل من ریش ریشیه من نقش اون کفترم که از اون بالا میایه..بعدشم که یهو معلمشون میاد.منم با عجله به سمت در حرکت میکنم با یه حرکت ماهرانه معلمرو رد میکنم.میرسم به مامور راهرووو.انم جیییغ میزنه : فریببببببببببببا تو کشتی من و....بعدشم میرسم به گرجی ناظم اولا که اونم داد میزنه شما کجا بودین.میگم چاکرم.خودشم خندش میگریه میگه زود برو.بعدشم با چه دویی از پله میرم بالا میرسم در کلاس میبینم معلمه خودمنم اومده.اونم با چه مهارتی رد میکنم.و حالا من میمونم و 15 دقیقه نفس تنگی به علت این همه اضطراب و دوییدن و پله هارو 10 تا یکی رفتن.زنگای تفریحم وسط حیاط ولوو میشیم.این معلم ریاضیه هی به من گیر میده میگه فریّّّّّّّّّبا تو چرا اینجور ینگاه میکنی؟(اخه راستش نگاه من در اول حل کردن یه مسئله که جوابشو نمیدونم همون نگاهیه که مسئله حل شده و جوابشو میدونم)واسه همین معلما فکر میکنن نفهمیدم.اونروزم که رفتیم قران درس دادم خیلی عالی درس دادیم(سرگروه من بودم)یه روزم که پانته ا سرش درد میکرد یهو بلند شد گفت بچه ها کدئین دارین؟خانم گفت؟چییییی؟هروئییین؟پانیم گفت نه شیشه.مهدیه از عقب گفت خانم طاهری داره.(پانی گفت اخ جون)مهدیه گفت اما به کسی نمیده.(کلاس ترکید و پانی از کلاس خارج شد و وقتی برگشت)نسترن:پانی خوردی؟منم گفتم نه کشید(اخه شارژه شارژ بود.)که بازم کلاس ترکید.معلمه برگشت گفت خوب دیگه خنده هاتونم کردین؟گفتیییییییم نهههههههه..گفت پس حالا که خنده هاتونم کردین بری مسر درسمون....(بوووووووم)

پ ن :اگه این باز زیاد شد به پروییه من ببخشین چون میگم که چند وقته نبودم.گفتم دلتون تنگ شده واسم یه حالی بدم بهتون...(هاهاها)
پ ن : چه قدر مهربون شدم.
پ ن :اخی..!
پ ن : به خاطر نظر یکی از دوستان عزیز اینبار 10 بار پستو خوندم ببینم باز کلمه هارو چپل چلاغ ننویسم.اگه بازم غلط داشت بهم بگین که حتما به یه چشم پزشک و یه دکتر اعصاب مراجعه کنم.
پ ن :(با تشکر)
پ ن : الهی..

+ نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386 4:12 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام. خوبید؟

امروز جواب امتحان های زبانو دادن. ۲۰ شده بودم. البته زحمت کشیدم. با اون همه کلاس رفتن دیگه ۲۰ نشم چند بشم؟هانیه هم خدا رو شکر ۵/۱۸ شده بود. خیلی خوشحال شد. عربی هم عالی دادم. من اول از تینا و شقایق ورقه مو دادم. بعد من شقایق داد. تینا به سه چهار تایی سوال مونده بود. حالا با هزار بد بختی بهش رسوندم. همینجوری داشت ورقه شو اینور اونور میکرد دیدم یه سوال و اشتباه نوشته. واااای خدا حالا من چهار ساعت به این توضیح بدم . چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه اخرش با صدای بلند جوابو به شقایق گفتم. مثلا میخواستم بپرسم که درست نوشتم یانه؟ خدا رو شکر تینا فهمید درستش کرد. حالا موقع دادن ورقه ها:

تینا: این درسته؟

ستایش:اره بابا. قربونم بری. اینم که از رو من نوشتی. اونوقت میگی درسته یانه؟

قابل توجه که من صبر کردم خانوم همه ی سوالاشو با من چک کرده بعد ورقه مو دادم.

سحر خل وضع هم که میگه ایمان دیروز اومده و با هم بدون ماشین رفتن بیرون. میگه تو تهران تنها زندگی میکنه. بعد مامان و باباش میدونن با این دوسته. سحر با مامانش هم حرف زده. تازه اقا سال سوم دبیرستان رد شدن. دو بار خوندن. حالا هم پیش دانشگاهی تشریف دارن.

اخه دوست خل وضع من چی بهت بگم؟؟؟؟؟؟؟؟

فعلا...

+ نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386 1:46 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام. خوبید؟ میدونم الان میگید چرا همش من اپ میکنم؟ اخه فریبا سرش بیشتر از من شلوغه.

واااای امروز قرار بود (ایمان )دوست پسر سحر که تا حالا ندیده بودش بیاد دنبالش. خودش که ندیده بودش میگفت بیاید بهش میگم شمارو هم برسونه. گفتم برو ببین اول خودتو از ماشین پرت نکنه بیرون رسوندن ما پیشکشت. من بهش کفتم میر میشینی عقب کمربندتم میبندی.میگه نه میرم جلو میشینم کمر بندم نمیبندم. فریبا گفت نه اصلا برو بشین بغلش بگو میخوام قان قان کنم!!!! بعد که جمع یه خورده حالت جدی گرفت گفتم سحر تو واقعا نمیترسی؟

گفت:نه.

گفتم : اگه بدزدتت ببرتت میخوای چه غلطی بکنی؟

گفت: نه بابا از این بچه مثبت هاست. هیچی حالیش نیست.

گفتم: اره. اگه امل بود اصلا فکر دختر بازی به ذهنش نمیرسید.

نتیجه: خداوندا به تمام اشنایان و دوستان خنگ ما عقل کامل حالا نه ولی نصفه عنایت بفرما...

+ نوشته شده در یکشنبه 4 آذر1386 1:50 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام. خوبید؟ خوشید؟

امروز جواب های اجتماعی رو دادن. همه بدون استثنا گند زده بودن. شاگرد زرنگ کلاس شده بود ۵/۱۵. من هم که شدم ۱۷. خداییش هیچی نخونده بودم. امروز هوا خیلی خوب بود. ما هم که ورزش داشتیم تو اون سرما سرگروه ها رو با حمال اشتباه گرفته بودن باید میدوییدیم دنبال توپا. حالا ما بدو توپا بدو. تو اون سرما. بعدش هم که چون هوا بارونی بود توپ ها گلی شده بودن دستای ما هم انگار که کردنشون تو یه من گل. حالا میخوایم بریم دستامونو بشوریم اب یخ یخ... دیگه خودتون قضاوت کنید.

ریاضی هم که شدم ۵/۱۷. تینا ۱۸. هانیه هم که قراره حالشو بگیریم ۱۹.

فردا جغرافی داریم. امروز یه خورده مسئله کار کردیم که فکر کنم واسه امتحان بس باشه. امروز هم یهو زهره سرم داد زد. فکر میکنه من انیشتینم. یه مسئله داده میگه اگه اینجوری بده چه جوری حل میشه. من اومدم واسش حل کنم که نگو اشتباه بود ه داد میزنه میگه نههههههه. !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چرا شماها اینجوری میکنید؟ کوفت و نه... اصلا به من چه؟؟؟؟؟ حالا تینا داره حالیش میکنه اینطوری نمیدن . با هزار بد بختی راضیش کرد. من که دیگه باهاش راجه به این حرف نزدم. اصلا به من چه ؟ بیام توضیح بدم تازه داد و بیداد هم بشنوم؟

فعلا...

+ نوشته شده در شنبه 3 آذر1386 1:42 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام.خوبید؟

امروز مدرسمون جشن بود. خیلی خندیدیم. تازه از اداره هم برامون یه سبد گل و دو نفر که یکیشون شعبده باز و اون یکی هم خیلی باحال بود توی نمایش فرستادن. خیلی باحال بود. بعدش هم یکی اومد نمیدونم فکر کنم معاون اموزش و پرورش منطقه ی خودمون بود که یه سری چرت و پرت گفت بعدش هم یه سری سوال پرسید . از یکی پرسید امسال چه سالیه؟ گفت: سال هوش........... وااای همونجا من ترکیدم.

از اون طرف هم وقتی رفتیم تو حیاط هوس بستنی کردیم. فقط هانیه کیف اورده بود اونم ۵۰۰ تومن بیشتر نداشت.( من هم که خالیه خالی...) صبح همشو خرج کرده بود. با هزار بد بختی به تعداد پول جور کردیم زهره رفته بستنی بخره. بعد که دیگه واقعا پول کم اوردیم بچه ها گفتن تو جیب هاتونو نگا کنید من یهو دیدم ۱۱۰۰ تومن دارم.

دیگه نفهمیدم چی شد که ۱۰۰ تومنش پرید دو دقیقه بعد زهره با بستنی ها اومد. دیگه زنگ اخر هم که واسه هر کلاس یه کیک تقریبا گنده اوردن. بد نبود. ولی من که تعجب کردم. اخه غیر انتفاهی هم نیستیم که... فکر کنم چون مدرسه ی نمونه شدیم جو گرفتتشون گفتن بذار سنگ تموم بذاریم. خانم سید حیدر هم که نمیاد. دلم براش میسوزه. دیروز دیدم داشت چه جوری گریه میکرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386 1:30 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات

No comments: