Sunday, May 18, 2008

mordad 1386

سلام.الان از کلاس اومدم.توی کلاس از خستگی هی چشام روی هم میرفت...یه بار که داشتم به خودم کش و قوس میدادم.شکوه جون برگشت دیدم یهو زد زیر خنده..بعدشم کلاس ترکید ..من که همش چشام بسته بود....تا چند مین تا میومود حرف بزنه یهو میخندید...دیروز میخواستیم بریم پارک که مامانم مجبور شد بره دکتر منم تنها رفتم.ما اش برده بودیم و حلوا و ظرفاش.ستایش ایناچیپس و پفک میوه ظرف و دوستاشونم بلال و تخمه.خوش گذشت (کاش مامانمم میومد..بیشتر خوش میگذشت به من.)بعدش من رفتم خونه ستایش اینا تا بیان دنبالم.توی پارک یه مادره بچشو گم کرده بود.این قده نگران بود...یادش رفته بود لباس بچش چه رنگی بود...! خلاصه روز خوبی بود....

+ نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386 6:18 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام. خوبید؟ همین الان از پارک با فریبا اومدیم.

خیلی خوش گذشت. تازه اگه بشه فردا هم همدیگرو میبینیم. کلی هم با هم حرف زدیم.

امروز کلاس هم داشتم. هر وقت میخواست درس بپرسه من تمااااااااااام تنم میلرزید.

امروز کلا قاطی کرده بودم. بیچاره نمیدونم نسترن اینا چه جوری منو تحمل کردن. خلاصه خیلی قاطی بودم.

کلی هم درس خونده بودماااااااااااااا. ولی تو خواب....!!!!! ولی خدا رو شکر انگار فهمیده بود از من هیچی نپرسید.

فعلا بای تااااااااااااااا فردا !!!

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386 8:41 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


storm.gifstorm.gifstorm.gifstorm.gifstorm.gif

سلام.خوبین؟قبض گوشی منم اومده.۴۶ هزار تومن.چیزی نیست مگه نه؟این قده دلم واسه سرما و مدرسه و رفقا تنگ شده که نگو..نه این که فکر کنین از این بچه هام که دلم واسه درس و معلم تنگ شده ها..البته اونم یه ذره اما در کل...زیادیه تابستونو الافیش ادم و خسته میکنه.با این که این همه میرم پارک و کلاس و توی خونه کار دارم..جدیدنم دارم روی لباس با پولک و نخ گلدوزی میکنم مثلا(میگم مثلا چون فقط دارم روشون یا مینویسم love یا مینویسم rap با اون ارمه خوشگلش..)خلاصه که این قدر هوس سرما کردم که دیشب فقط از سرما میلرزیدم..اخه رفته بودم توی یه اتاق سرد.با کولر روشن..خدایی این قده کیف داد..الانم نمیدونم چرا یه ذره گلوم یه حالتیه...

rain.jpg

+ نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386 11:37 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلااااااام. خوبید؟ دوباره رفتم خونه ی عزیزم اینا.بعدش هم با ماشین فرستادنم خونمون.

تازه اونم اگه امروز نمیخواستم برم پارک بازم میموندم تا شب.

وااااااای قبض موایلم اومدهههههههههه. ۲۳۰۰۰ تومن. تازه بابام گفته بود باید ۷۰۰۰ تومن بیاد...

حالا فریبا هم اگه صلاح بدونه میاد میگه.

+ نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386 3:45 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلااااااام. خوبید؟ چطورید؟

امروز کلاس داشتم. همون کتابی که گفتم گفته بود بخرین و امروز میخواست از حفظ بپرسه. من هم از هر راهی که بلد بودم رفتم ولی هیچی به هیچی.!!!!!!! خودم هم دیگه تععجب کردم. حتی حفظ هم نمیتونستم بکنم.

اول ساعت هم رضوان دیر اومد(یه خورده) از کارای رضوان خنده م گرفته بود خانم هم بهم گفت خیلی خوشحلی امروز!!! یکی نیست بگه به تو چه؟؟؟؟؟؟؟. از شانس من اونی رو که بلد نبودم پرسید. گفتم ولی خیلی از رو کتاب نگاه کردم. پرپوزیشون هم که دیگه هیچی. تا اخر کلاس ابروهام تو هم بود. هی مهرو بهم دلداری میداد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386 12:32 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام.امروز با یه حس متفاوت اومدم.یه حس از یه هم کلاسیه قدیمی..کلاس پنجم بودم.با یه عالمه قهر و اشتیه شیرین.با یه عالمه ورق توی دفتر خاطرات و یه عالمه نامه با دسخت های عاشقونه.من بودم یه پریه مهربون که بهترین رفیقم بود...اما بعد شد دست نیافتنی ترین خاطره...یه رفیق که ازم گرفتنش شایدم خودم از دستش دادم.چه روزایی بود.سال که تموم شد.من رفتم و اون رفت و موند یه مشت خاطره.نمیدونم.شاید یه غرور بچه گونه باعث شد دو تا رفیق که همه ی بچه های مدرسه.حتی معلم و مدیر میدونستن چه قدر هم و دوست دارم چه جوری از هم جدا شدن.به هر کی گفتم دیگه ازش خبر ندارم.باور نمیکرد.گاهی اوقات خودم و مقصر میدونستم.یه بار بهش زنگ زدم..اما همون غرور باعث شد عین دو تا غریبه که فقط یه کم هم و میشناسن با هم حرف بزنیم..روزها و ساعت ها و ماه ها گذشت...تا شد امرشب ساعت ۸...وقتی تلفن زنگ زد و برداشتم.صداش توی گوشم پیچید.یه لحظه خشکم زد.واقعا خشکم زد.با تعجب حالشو پرسیدم گفت نشناختی؟هنوز گیج بودم.فقط میخندیدم تا نفهمه چه قدر شوکه شدم.خودش گفت انگار حالت خوب نیست...خوبم نبود..گفت یه زنگیم نمیزنی..از بچگی ها گفت.از اون حرفا.از اون کارا.گفت مثل اون موقع تیز هوشی؟تو و پله های ترقی...بهش گفتم نه و فقط خندیدیم.گفت سپیده دشمنت هنوز باهات لجه و ازت میگه.توی صداش یه حسی بود..توی صدای منم.جفتمون یه حال خاصی داشتیم.شاید این مدت به نظر هر کسی خیلی کم بیاد اما برای من و اون یه عمر بود.دوستیه من و اون خیلی عمیق بود.اما یه طوفان به همش زد.اون موقع همیشه اهنگ میخوند.بهش گفتم هنوز میخونی.گفت اره با گیتار.گفتم خیلی خوشحالم که توی این راه موفق شدی.خندید و گفت مطمئی؟صداش همون بود.اما بهم گفت صدات عوض شده و انگار اخلاقت.چند بار گفت خیلی خوشحالم که صدات و شنیدم..منم خوشحال بودم...خیلی..چه حالی دارم امشب...چه حسی...

Alone

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386 9:48 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلااااام. خوبید؟ امروز کلاس داشتم. گفته بود دل بخواهی راجع به یه چیز حرف بزنید. من هم با هزار بدبختی از مجله خواص نارگیل و به انگلیسی ترجمه کردم. ولی از من نپرسید. موند واسه جلسه ی بعد. خیلی خندیدیم. وای یه کتاب هم گفته بود بخریم ( اینتر مدییت وکبیولری)گفت همشو ( یه صفحه کامل) حفظ کنید میپرسم.

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386 12:41 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات

فریبا

تو هیچ وقت من و نفهمیدی!همیشه هم فکر میکردی با نگاه کردن به چشام خوب میفهمی چی میگم.اما اشتباه میکردی.خیلیم اشتباه میکردی.میدونی چرا هیچ وقت باهات حرف نزدم؟چون میدونستم نمیفهمی.تو فقط یه ادم خودخواه بودی.یه ادم که همه ی فکر و ذهنش بازی با دیگرانه.تو هیچ وقت احساس نداشتی و هیچ وقت من و درک نکردی.وقتی به تو رسیدم.فکر کردم این همونیه که سال ها منتظرشم و چه خیال باطلی بود.تو گرچه این همه مدت در کنارم بودی اما دلم با دلت کیلومتر ها فاصله داشت.میفهمی یعنی چی؟نه تو بازم نمیفهمی.همیشه وقتی بغلم میکردی و نوازشم میکردی میگفتی بهترینم جای تورو هیچ کس نمیتونه بگیره.اما خودم دیدم که چشات چه جاها که نمیلرزه.وقتی بچه ها گفتن بیممعرفته باور نکردم.اما حالا میبینم تو فقط یکی و میخواستی که تنهاییتو پر کنه.اما هیچ وقت نتونستی تنهایی من و پر کنی.همیشه فکر میکردی من هیچ نیازی به کسی که درکم کنه ندارم.هیمشه فکر میکردی من به هیچ چیز نیاز ندارم جز اغوش تو.و بازم چه خیال باطلی.من همونیم که این همه مدت در کنارت بودم.همونی که اغوش تو واسش بهترین جا بود.اما ای کاش تو هم همین حس و به من داشتی.امروز این منم که خیلی تنهام.کاش اینجا بودی و بازم هر چند بی احساس کاش بود اون اغوشت.اما من سال هاست که به دست فراموشی سپرده شدم.سال ها که زندانیه این اتاقک کوچیک شدم.یه زندانی.کاش حداقل خونه ی جدیدتو با همسرت بهم معرفی میکردی.کاش بهش میگفتی من چه سال هایی که همه ی عشقم و به پای تو ریختم و ت ورفتی.بدون این که حتی یه خداحافظی کنی.اشکالی نداره.بازم به یادتم.بی اونکه بدونی من چه سال هایی که تو اغوش بی حس تو اروم شدم..خداحافظ بهترینم.(از یادداشت های یک عروسک)

doll, November 2003

+ نوشته شده در جمعه 19 مرداد1386 11:39 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام.دیروز کلاس داشتم.معلمم شکوه جون بود.یه خانم ۳۴ ساله هم توی کلاسمونه.خیلی مهربون و باهاله.سرویس ثبت نام نکردم.موقع رفت تا اموزگاه یا نصفه های راه که خلوته شاید یکی ببرتم.اما موقع برگشت دیگه خودم میام.البته ((فعلا)))راستی.امروز دختر داییم به دنیا اومد.اسمش ملیکاست..

(ملیکای نازم امیدوارم همیشه شاد و موفق زیر سایه ی پدر و مادرت باشی قشنگم)

Produktabbildung BABY BORN Plüschhund Produktabbildung BABY BORN Plüschhund

Кукла BABY born

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386 3:56 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلاااام. خوبید؟

همین الان از کلاس اومدم.ساعت ۲ هم دارم میرم خونه ی مامانیم اینا تلپ شم تا شنبه.

واسه همین هم پیشاپیش شهادت امام موسی کاظم (ع) را به همه ی شیعیان تسلیت و تعزیت عرض میکنم.

پس خداحافظ تا یکشنبه.

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386 12:37 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام.خوبید؟منم کلاس زبان ثبت نام کردم.خواستم با ستایش باشما.اما همون روز ۱۲ تا ۲ بود.من اگه میرفتم یه روز درمیون از سردرد هلاک میشدم.واسه همین همون روزها و ساعت های ترم قبلم هستم.با دختر داییمم رفتیم ثبت نام.اما هنوز سرویس ثبت نام نکردم.امروزم کلاس دارم.خدا کنه یه معلم خوب بیاد سرمون.این فیلم سنتوری هم که بد زد توی ذوق من.از اول تابستون هی میگم این کی اکران میشه.اون دفعه که گفتن ۳ مرداد اونم نشد.هی پیچوندن تا اخرش برگشتن گفتن : نه اصلا اکران نمیشه.....اینم دو عکس از بهرام رادان...

radan-21shirazpatogh.jpg

radan-16shirazpatogh.jpg

+ نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386 10:43 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلااااااام. خوبید؟ امروز زبان داشتیم. اولین جلسه بود.یه معلم لوس. (خانمه.) قبلا هم معلممون بود. اصلا عوض نشده. تا اخر ترم تموم محتویات کیفشو به بچه ها نشون میده میگه خشگله؟؟؟؟ همه ی وسایلش هم انگار از دهات های افغانستان خریدتشون.من و نسترن که همش میخندیدیم. از اول که اومد سر کلاس یه لیوان بچه دستش بود هی نمیدونم چی میخورد؟

خدا اخرعاقبتمونو بخیر کنه با این معلمه. تازه اون ترمی که باهاش بودم عکس شوهرش هم نشونمون داد. خلاصه یه معلم عقده ای.

راستی فریبا ترم تو رو همون ساعت های ما داره. یکی از بچه های سرویس جی دبلیو ۱ . بدو تا پر نشده.

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386 12:36 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


فریبا

روزهای خوش تحصیل...(دخترونه)

1_(((مهد کودک)))
_عرو و و و و و و سک منه...
_نخیرم مال خودمه.
_(جیییییییییییغ)گفتم ماااااااااال منه(جیغ)

2_(((ابتدایی)))
_بگیرش نامه ی سحره.گفت بخونی و جوابش و بدی..
_(بعد از خوندن نامه)من هنوزم باهاش قهرم.دختره ی لوس همش خودشو میگیره.دیگه باهاش اشتی نمیکنم.
_حالا هم که تو لوس شدی...ناراحت میشه ها.
_(یه ذره قیافه میاد)باشه بهش بگو زنگ تفریح بیاد پیش من و ایسان.

3_(((راهنمایی)))
_حالا چرا گریه میکنی؟
_خسته شدم از دستش.همشم از اون دوست پسر خلش حرف میزنه.شیطونه میگه بگم خودم 1 ماه باهاش بودم ادم نبوده ولش کردما.
_تو چرا خودتو ناراحت میکنی؟
_دیگه حالم از اون بهناز بهم میخوره.دیگه اسمشم جلو من نیار...
_خوب بابا ولش کن.ببین یه سری عکس از عروسی پسر داییم اوردم.بیا نگاه کن....

4_(((دبیرستان))
_بهناز جونم خیلی خوشحالم که بعد این همه مدت دوباره مثل قدیم باهم تلفنی حرف میزنیم.
_اره عزیزم.اون قهرا بچه بازی بود..منم خوشحالم.
_حالا شماره ی جدید من و از کجا گیر اوردی؟
_از سامان گرفتم.البته شک داشتا..
_(عصبانی)چی سامان؟؟؟....(میخنده)ولش کن بابا..حالا خوبه یه جا مفید واقع شد..

5_(((دانشگاه)))
_ببین اقای رفیعی.من باید با خانوادم صحبت کنم....من میخوام درسمو ادامه بدم...یه منبع در امدی برای خودم داشته باشم..
_اخه راستش...
_میدونم میدونم.شما عجله دارید.اما خوب منم باید اماده بشم...
_ببینین شما اصلا انگ...
_بله.درکتون میکنم.
_اخه خانوم اصلا موضوع این نیست..
_نمیفهمم.
_من اصلا فعلا قصد خواستگاری نداشتم.فعلا میخواستم باهاتون اشنا بشم.(یه نیشخند)
_ببند اونو...جایی خرید دارم باید برم.بای

+ نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386 10:2 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلاااااااام. خوبید؟ فریبا جون تبریک میگم. (بازم.) دیشب خونه ی مامان بزرگم مهمونی بود. خوب بود. بد نبود. حال داد. الان هم داریم میریم خونه ی اون یکی مامان بزرگم تلپ شیم.البته این دفعه فقط تا شب. دیشب با همون هایی که مامان بزرگم دعوتشون کرده بود ( دختر عمه ی مامانم ) قرار مسافرتمون هم گذاشتیم قرار شد اوایل شهریور بریم. (شمال.)

+ نوشته شده در جمعه 12 مرداد1386 2:23 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام.بالاخره مشکل منم حل شد و دوباره adsl شدم.البته اینبار شخصی.عروس خالم بچشو به دنیا اورد.اسمشو گذاشتن کاوه.بیچاررو پایین تخت مامانش خوابونده بودن.دختر خالش(مبینا-۲ساله )از در که اومد تو.یه اخم به پسر خالش خالش کرد(گربرو دم هجله کشت)بعد با خنده پرید طرفش.شونه های کاوه رو گرفت و جیغ میزد منه...منه...(مال منه..مال منه)کاوه هم از اونور زده بود زیر گریه.(نگو مبینای بیچاره فکر کرده بوده کاوه عروسکه)به زور از هم جداشون کردن.این مبینا یه شیطونی بود..(اما خدایی خیلی خوشگل بود)دستت میخورد به در شروع میکرد دست زدن و نیناینای کردن.چند بار با جفت دستاش موهای من و گرفت و کشید.منم فقط جیغ میکشیدم.تمام مدتم بغل من بود.حداقل یه فایده داشت که همه میگفتن: فریبا جون تو این مبینا رو جمع و جور کن نیازی نیست کار کنی...

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386 10:16 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلاااااااااام. خوبید؟ همین الان از خونه ی مامانیم اومدم. ناخنم هم شکسته الان هم به زور دارم تای میکنم. تازه الان دوباره دارم میرم خونه ی مامانیم. اومدم ببینم چه خبره بعد دوباره برم. امشب مهمون دارن. اقا یا خانم ( نام خودت چیه؟) این نظر شماست. هر کس یه نظری داره. خیلی ممنون از این که نظرتون رو دادین. اگه شما ( بقیه ی بچه ها) هم همین فکر رو میکنید بگید که ما تغییرش بدیم. ولی نه این که کلا تغییر پیدا کنیم. چون ما اول این وبلاگ رو فقط برای نوشتن خاطرات درست کردیم.

متشکرم: ستایش

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386 1:28 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


TinyPic imageTinyPic image

+ نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386 10:40 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلااااااااااااام. خوبید؟ امروز فاینال داشتیم. بد ندادم. معلمه هم از وقتی رضوان بهش گفته دیگه اون لباس بچه هرو نمیپوشه. تموم شد. (این ترم) . واااااااااااای یادم رفت بگم شنبه شب اینجا یه عروسی بود باحال. یعنی فکر کنم عروس و اورده بودن بذارن خونش و برن. خیلی توپ بود. ولی ساعت ۱ بود که یه خانومه از اون حذب اللهیا رفت جیغ و داد کرد. اخه یه دفعه ی دیگه هم اومده بودن ولی واسه اونا نبودااا. بیچاره ها هم بساطشونو جمع کردن رفتن.

+ نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد1386 12:36 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات

فریبا

رووووووز پدر رو به همه ی پدر های مهربون و بابای بی نظیر خودم تبریک میگم...

امیدوارم همیشه سالم و شاد باشند..

ما هم واسه بابام ایرانسل خریدیم..منم یه شام خوشمزه درست کردم رفتیم جاجرود (شب روز پدر)و صبح روز پدر بابام خواب بود زنگ زدیم به گوشیش و گفتیم بابا روووووووزت مبارک...

Free Printable Father's Day  Card for Dad

+ نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد1386 7:6 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلااااااااااااام. خوبید؟ عیدتون مبارک. من که این چند روز خونه ی عزیزم بودم. ( مامان بزرگم.) بیچاره ها انقدر خوشحال بودن ما داشتیم میومدیم.!!!!! من و متین سرشون خراب شده بودیم. بیچاره عمه ام که گفت من اصلا از تعطیلات هیچی نفهمیدم.(شوخی) واسه بابام هم یه پیرهن خریدیم.(من و مامانم) متین هم فریم عینکشو عوض کرد. دیگه اون فکرم هم بهشون نگفتم.

خوب دیگه خلاصه عیدتون هم مبارک. ایشالله سایه ی پدراتون همیشه بالای سرتون باشه.

+ نوشته شده در شنبه 6 مرداد1386 9:38 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام.خوبین؟راستش چون من به سرعت adsl عادت کردم وقتی نباشه زیاد نمیام.این مدتم واسه عوض کردن مودم یه ذره مشکل پیدا شد.انروز بعد از خونه ی ستایش رفتیم پارک.بد نبود اما من احساس غربت کردم..عقاید تابستونی...

۱ـاز ورزشا میشه گفت شنا رو دوست دارم.از والیبال نفرت دارم و افتضاح بازی میکنم.

۲ـزبان و دوست دارم اما بیشتر المانی و اسپانیایی رو.

۳ـرفیقای فابم که ستایشه از مدرسه.شهرزاد ه از دوران کودکی.نگینم یه چیزی بین این دو تا.(البته شهرزاد اون قدر فاب نیست اما تابستون باهم رابطمون بهتر شده)

۴ـعاشقه رپم.مخصوصا هیچ کس و پیشرو چون این دو تا واقعا دارن رپ میخونن.

۵-واسم پسر و دختر فرق نداره.اگه پسر تا ۱۲ شب بیرونه با رفقاش چرا من نرم؟البته هیچ وقت نرفتما..اما کلا واسم دختر و پسر یکیه.گرچه به نظر خیلیا این طرز فکر زشته..

۶-جدیدا از خیابون خوشم نمیاد.قبلا یه فروشنده که عوش میشد میفهمیدما اما.

۷-پارک و خیلی دوست دارم.راه برم.بشینم....

+ نوشته شده در شنبه 6 مرداد1386 0:4 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام. خوبید؟ مثل این که فریبا خیال اپ کردن نداره.

همین الان از کلاس اومدم. دوشنبه هم فاینالمونه. شنبه هم که تعطیله. ولی هنوز هیچی واسه بابام نخریدم. خودش که میگه همه چی دارم. ولی دیشب یهو به ذهنم اومد کاپشن نداره. ولی الان هم که کاپشن نیست. گفتم الان بهش چیزی ندیم زمستون واسش کاپشن بخریم. ولی هنوز با مامانمو متین در میون نذاشتم.

فعلا... بای.

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386 12:41 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات


سلام. خوبید؟ دیروز فریبا خونه ی ما بود. نشستیم کلی نوشتیم که بذاریم تو وبلاگ یهو فریبا خانم معلوم نشد دستش به چی خورد همش پاک شد. دیگه هم حالشو نداشتیم بنویسیم. که الان من اومدم نوشتم.

هیچی قرار بود از خصوصیتمون و کارامون بنویسیم که یه دو سه سال دیگه وقتی اینا رو میخونیم ببینیم هنوزم همینطوری هستیم یا نه؟ که اون اتفاق افتاد. حالا من مینویسم که بعدا فریبا هم بره بنویسه.

۱- به الافی علاقه ی شدیدی دارم.

۲-از زبان خوشم میاد.(که اگر هم خوشم نیاد مجبوریه)

۳- اهنگ هم رپ گوش میدم.

۴- کلا از پسر جماعت بیذارم.( البته به کسی بر نخوره ها. ولی از اونایی که میشناسمشون اونقدر ها نه.)

۵- همون طور که گفتم از پسر بدم میاد پای پسری هم واسه دوستی در میون نیست.

۶- تو تابستون هم با بروبچ کلاس زبان رابطه دارم. ولی تو بچه های مدرسه فقط بافریبا. چون بقیشون خیلی بی معرفتن.

۷- هفته ای دو بار هم میرم پارک.

همین!!!! اگه چیز دیگه ای هم یادم بیاد مینویسم.

+ نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386 10:56 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشیو نظرات

No comments: