سلام. خوبید؟
این هفته کامپیوتر خراب بود که نتونستم بیام. شنبه اخرین امتحانه و زبان. تا الان بعضیا رو خوب دادم بعضیا رو بد.البته منظور از خوب همون ۱۷ هه. چون همه داریم گند میزنیم. صبحا که من دیر تر از همه ی بچه ها میرم همه امیدشون به منه که سر امتحان امداد غیبی و دیگه دیگه... منم که چقدر درس میخونم...
سر بیشتر امتحانا با تینا زیاد تبادل اطلاعات میکنیم. ما اصلا تقلب بلد نیستیما... امروز که امتحان دینی داشتیم معلم خودمون سرمون بود و خیلی شوت تشیف داشتن و ماهم تا دلمون میخواست تبادل اطلاعات کردیم. بازم میگم ما تقلب بلد نیستیم.
امتحان علوم که شدم ۵/۱۷. امتحان حرفه هم ۵/۱۸. تا حالا بقیه ش گندشون در بیاد.
فعلا...
سلام. خوبید؟
امتحانا رو داریم میدیم. ولی گند. البته همه گند میزنن. میان ترمه دیگه... . هر کی خوب بده باید تعجب کرد! مثلا فردا امتحان ریاضی داریم. هنوز لای کتابم باز نکردم.
دیروز با هانیه و زهره رفتیم پارک دم خونمون. البته زهره که مثل همیشه اعصابمون و خورد کرد ولی باز از هیچی بهتر بود. واسه هفته ی سلامت برنامه داشتن. باحال بود. بد نبود. ولی وقتی از جامون پاشدم خاکی خاکی بودیم. مسابقه طناب کشی گذاشتن بین پسرا. دسته ی اول فشانا بودن. دسته ی دوم بچه مثبتا. دیگه اخرش بچه مثبتا بردن. اخه فشنا انقدر لاغر بودن که با یه فوت میفتادن زمین.
کلا روز بدی نبود. یه ذره نه که واسه امتحانا خیلی درس خونده بودیم روحیه مون عوض شد.
فعلا...
سلام.چه طورین؟امروز واسه زنگ اول ورزش معلممون نیومد.به جاش یه دختره اومد که گویا روی همون نیمکت تینا میشسته(نیمکت نفرین شدس)خلاصه اول کلی روش تقلب لو داد که بگه مثلا من اینکارو میکردم.تا اخرش همه تقلب میکردن.چیز خاصی نمیگفت مثلا میگفت خوبه همه به خودتون شک دارین.بچه ها هم میگفتن نه ما فکر کردیم کارمون داشتیم.خودش خندش گرفته بود.(بچه باهالی بود)بعدش که سریع رفتیم نمازخونه تا در مورد شغل اینده واسمون جلسه بزارن.چررررررررت بود.بعدش که اومدیم بالا و قران داشتیم که معلمه گفت من یه سر((زوده زود))میرم کلاس بقلی تا اون معلمه هم الکی بیاد سر شما.شما هم 5 تا درس و 6 تا تمریناش و بخونین.اگه کم بود 7 تاشو بخونین.خلاصه اونم پرید.بعدشم که بردنمون سرود.واقعا ضایع بازار بود.من که داشتم کتاب میخوندم.بهم گیر داد.بعدشم باز گیر داد که نسترن اینا حرف نزن.نگو همه حرفاش و از حفظ گفتن.حسابی ضایع شد.اخرشم که تا یه ساعت داشتن میگفتن حجاب رعایت.واسه فیلم برداریم یه پسره اومده بود اون بالا وایساده بود.که اصلا معلوم نبود هدفش چی بود...
بیخیال.بزارین بچه خوش باشه.
سلام .خوبید؟
از دوشنبه امتحانامون شروع شده ادبیات و که هیچی... اصلا نخونده بودم. کلاس که داشتم از اون طرف هم رفتم تلپ شدم خونه ی مامانیم اینا که بریم عید دیدنی.(اخه مسافرت بودن) واسه همینم فقط از ساعت ۵ و نیم تا ۶ و نیم صبح خوندم. دیروز هم که علوم داشتیم . باز اونو یه جورایی خونده بودم ولی نه این که خر زده باشم. ولی خدا رو شکر اونم هیچی... . امروزم اجتماعی داشتیم که اونو دیگه هیچی نه... . خوب دادم.
فردام که جغرافی داریم . امروز تو مدرسه مون اومده بودن فیلمبرداری واسه سرود همگانی مون. خسته کننده بود. من و هانیه و اشکه که دیر تر از همه رفتیم تو نماز خونه فقط به اجراش رسیدیم. حرفای اقای لقمان تبریزی(یه جورایی رهبر گروه) پرید.
فعلا...
سلام.امروز امتحان ادبیات داشتیم که من چون حالم بد بود نرفتم.حالا نمیدونم کی ازم میگیرن.فردا هم امتحان علوم داریم.باید امروز خوب بخونم.چون علومه جدیدا یه ذره سخت شده.امروزم اولین روز کلاس زبانم تو اموزشگاه جدیده.خوب برم بخونم.شاد باشین.بای
سلام.من که تحویل سال تو راه بودم و تا شب 17 (ساعت 10 )نیومدم.وقتی رسیدم خسته و کوفته.شروع کردم کارامو کردن.سیزده بدرم خوش گذشت.کلا سفر خیلی خوب بود.امروزم اتفاقات خاصی نیفتاد.چون کار خاصی نداشتیم.زنگ اول که دینی دو تا درس داد.زبانم یه ذره تمرین حل کرد و جتماعی هم دو تا درس داد و یه ذره پرسید.از فردا هم کلاس زبانم شروع میشه.تا فردا فعلا..
سلام. خوبید؟
امروز همونطور که اموزش پرورش اعلام کرده بود و کلیم تهدید که اگه بچه ها نرن این کارو میکنیم و البته بابام هم نذاشت که نرم پاشدم صبح با هزار بدبختی و خوابالو مشقای مدرسه رو نو شتم . واسه زبان که قرار بود یه انشا بنویسیم. یه چیز چرت و پرت نوشتم و مشقای ریاضیمم ننوشتم و رفتم. حالا تو مدرسه... پس چرا نمیان اینا؟ دیروز خودشون گفتن میایم. یهو دو سه نفری با هم اومدن و یه خورده حالمون اومد سر جاش. ولی ده نفر بیشتر نبودیم. زنگ اول که چون بیشتریا نبودن رفتیم میز اول نشستیم. که بدبختی از همونجا شروع شد. حالا این معلمه هی میومد و میرفت. مگخ مینوتستم بخوابیم؟ تکون میخوردیم تو چشم معلمه بودیم. (زنگ زبان)
زنگ دومم که ریاضی داشتیم. جامو عوض کردم و کلیم خوشحال بودم که این زنگ راحت میتونم بخوابم. ولی همین تا معلمه اومد گفت بپر پای تخته. اهههههههههههههههه. من که هیچی بلد نبودم. اصلا لای کتابمم باز نکردم تو عید. تازه دیروز فرناز گفت که واسه ریاضی مشق داریم. دیگه انقدر سوتی دادم که زود تر از همیشه گفت ممنون برو بشین. زنگ اخرم که علوم داشتیم. ولی رفتیم پایین استوپ هوایی بازی کردیم. خیلی حال داد.
هانیه اینا هم تا لب مرز رفته بودن و برگشته بودن. مرزا بسته بودن.
فعلا...
سلام. خوبید؟
سیزده بدرتون مبارک.
امروز ما از ساعت هفت صبح رفتیم جا بگیریم با زنداییمو و پسر دایی هامو و متین. ولی خداییش با این که دیشب ۴ ساعت بیشتر نخوابیده بودم ولی خیلی حال داد. هر کی میومد یه چیزی بهمون میگفت ولی خوب ما چون زیاد بودیم (حدود ۳۰ نفر بودیم) باید جا زیاد میگرفتیم. من که فکر میکردم الان بریم هیچ کس تو پارک نیست. نگو خل تر از ما زیادن... خیلیا که از همون دیشب تو چادراشون همونجا خوابیده بودن.
ما ام هرچی پتو مسافرتی بود جمع کردیم بردیم پهن کردیم دورمون که لقب افغانیم یه سریا بهمون دادن.
حالا هی بشین. مگه میان؟ دیگه داشتیم مگسای پارک و میشمردیم که زنگ زدن و من پیچوندم و واسه این که راهو بلد نیستن رفتم که بیارمشون.(مهمونامونو) ولی انقدر گرم بود که همه میخواستن یه جوری فرار کنن.دیگه اخرش یه سریمون بعد ناهار الفرار...
ولی بعدش یه هوایی شد که من یکی از رفتنم پشیمون شدم. کسی هم نبود که باهاش برگردم. تنها هم اصلا فاز نمیده. ولی از یه طرفم وقتی تو بالکن وای میسادیم اونایی که زیر بارون میدوییدن خیلی باحال شده بودن. یعنی اگه مسابقه دو میذاشتن همه اول میشدن. خیلی حال داد.
تازه کلی هم سبزه گره زدیم. البته من خودمو کشتم. همه انگار یه خبرایی هست که اصلا طرف سبزه گره زدن نرفتن. دیگه مطمئن بودن. خانوم یکی از فامیلامونم واسه همه زد و همینطور که تند تند سبزه گره میزد یه چیزیم زیر لبش میخوند.
فعلا...
سلام. خوبید؟
اههههههههههههههههه. بابا این تعطیلات چیه؟ به خدا مدرسه بهتر بود. حداقل وقتی مهمون از شهرستان میومد اتراق میکرد خونه نبودیم. مثلا دیشب ساعت دو خوابیدم که امروز و بخوابم . کله ی سحر ساعت نه صبح بچه ی فامیلمون صدا عروسکشو در اورده بالا سر من. بابا برو بگیر بخواب دیگه.
ولی خداییش دم بابام گرم. من که از سیزده بدر حسابی نا امید شده بودم که بابام بهشون گفته بود ما دوشنبه و سه شنبه خونه نیستیم.
دیشبم که مامانم و بابام رفتن عید دیدنی. من و متین و اونا تو خونه تنها بودیم. فقط شانس اوردیم که یکی از فامیلامون سر زده اومدن خونمون. خداییش نجاتمون دادن.
فعلا...
سلام خوبید؟
اه این دید و بازدیدا چیه؟ همدیگرو سال به سال نمیبینیم. بعد عید که میشه یکی که میاد خونمون میگیم برو که ما داریم میایم. بعدش دیگه حالمون بهم میخوره. یهو میبینی یکیو سال به سال نمیبینی ولی تو عید هر روز میبینیش. اونم چی؟ مثلا ما رفتیم خونه ی عزیزم اینا تلپ شدیم اومدن اونجا. بعد دوباره خونه ی خودمونم که میریم دوباره میان میبینمشون.
خسته ام شدم. مدرسه هام باز نمیشه که. از یه طرف میگم خوبه همینجوری از یه طرفم شدیدا حوصلم سر میره.
فعلا...
سلام. خوبید؟ عیدتون مبارک. صد سال به این سالا. ما که تا یه ساعت پیش اویزون عزیزم اینا بودیم. چه صفایی داد.!!! باغچه شونو تازه گل کاری کرده بودن. خیلی حال داد. ما ام که عشق گل.... دیگه همش تو حیاط ولو بودیم. با این که چون عید بود دو روز بیشتر نموندیم ولی خیلی حال داد . ما که میخواستیم بمونیم اونجا به بابام گفتم این جاهایی که میگم صبر کنین ما ام بیایم بعد بریم. بعد که نام بردم بابام گفت اهان جاهایی که پسر دارن صبر کنیم با هم بریم دیگه اره؟ هههههههههههههههههه!!!!!! از بچه ها هم فقط یکی دو تاشون خبر دارم. بیشتریا رفتن مسافرت. خب دیگه... سال خوبی داشته باشید و پر از موفقیت و اینا ... فعلا... استغفرالله... خدایا خودت ببخش... اصلا به قیافه ی من میخوره این کاره باشم؟ خدا خودش میدونه من واسه این نگفتم ...
+ نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین1387 1:42 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | 10 نظر
No comments:
Post a Comment