Tuesday, September 9, 2008

mordad 1387

سلام. خوبید؟

امروز کلاسامون تموم شد و یه نفس راحت... ولی یه امتحان ریاضی دادم که خدا میدونه چند شم؟ قرار بود یه امتحان زبانم بگیرن که معلمه اصلا یادش نبود.

البته با این اداهایی که ما سر کلاس دراوردیم نبایدم یادش بمونه. از اول کلاس داشت مارو ساکت میکرد تا وقتی که خواست نمره کلاسی بده. حالاهمه ساکت شده بودیم.اسم منو با یکی از بچه ها رو که خوند یه چیزی زیر لب گفت و جلو اسمم یه چیزی نوشت.

من اخرشم اخراج میشم مجبور میشم برم اون مدرسه خوبه...

فعلا.

+ نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387 12:49 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش


سلام. خوبید؟

پیش پیش عیدتون مبارک.

کلاس زبان ما هم از یکشنبه شروع شد. همش فکر میکردیم یه معلم باحال میفته بهمون. بعدش یهو خورد تو حال همه مون. یه معلمی اومد که همه یهو ساکت شدن. همه رفته بودیم تو شوک. بعدشم که از شوک دراومدیم نه کسی حرف مزد سر کلاس نه معلمه رو همراهی میکرد. اخرشم که همه اخما رفته بود تو هم و همه از معلمه بدشون اومده بود. جلسه ی بعدشم یعنی سه شنبه یه نامه نوشتیم به مسئول اموزشگاه که معلممونو عوض کنین. دیروزم زنگ زدن خونمون که بپرسن چرا میخواین عوض شه و اینا... . حالا خدا کنه امروز عوضش کرده باشن. والا اگه امضاهارو دیده باشه من یه امضا زدم روشم نوشتم ستایش. به به! البته بقیه م نوشتنا! همین! کلاسای مدرسه مونم از سه شنبه و هفته ی دیگه تمومه.

فعلا.

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387 2:30 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش


سلام امروز خیلی حال داد.کلاس زبان داشتیم 10 تا 12.رفتیم سر کلاس خودمونو مثل همیشه اولش اهنگ و چرت و پرت گفتن.بعد زنگ خورد.یه عده اومدن تو کلاس گفتن شما چرا اینجایید؟ما هم قد گری گفتیم کلاسمونو شما اشتباه گرفتین.اونا هی میگفتن مطمئنین ما هم میگفتیم اره.تا راضی شدن و رفتن.ما هم همین جوری نشستیم و خوشحال که اخ جون معلمه نیومده.دیدیم معلمه ترم قبلمون اومد در و باز کرد و سریع گفت ببخشید رفت.3 ثانیه نشد برگشت گفت شمایین؟؟؟ما هم گفتیم بللللللله.گفت اینجا چی کار میکنین معلمتون کلاس 206 منتظرتونه.ما هم بدو بدو رفتیم اخه کلاس ما طبقه شوم و 306 هه.خلاصه رفتیم دیدیدم تو کلاس 207 هه گفت من فکر کردم همتون غایبین.این از شروعش.کلاسای ما نیمکت تکی بود ولی اونجا ثل مهدکوکدکا بود و میشد وسایل و ولوو کرد.خیلی خوش گذشت فقط پاهامون هی میخورد بهم.یه تست هم دادن که چه قدر میتونیم یه هم خونه ی خوبی باشیم و برای من نرمال در اومد.....گرچه هر کی هم خونه ی من بشه باید بره حالشووووووو ببره.بای بای

+ نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387 12:24 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش


سلام خوبید؟

امروز مدرسه نرفتم. قرار بود ببرنمون اردو پارک بانوان. بعد چون گفتن کسایی که نمیخوان بیان بمونن خونه. واسه همینم یکی از بچه ها گفت میخوام بخوابم و نمیام. از اونجاییم که هنوز اونقدرا کسی منو نمیشناسه زنگ زدم خونشون و کلی تهدید کردم.فکر کرده بود من چه دیوونه ایم. ولی حال داد. بعدشم که قرار شد بیاد گوشیمو خاموش کردم خوابیدم. صبح پاشدم دیدم اس ام اس زده که وقت دکتر دارم نمیتونم بیام. کلیم معذرت خواهی کرده بود. منم گرفتم خوابیدم. دیروزم یه امتحان هندسه دادم. که گند زدم. اخراجم نکنن خوبه.

+ نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387 11:40 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش


سلام امروز صبح به زور اب سرد و گرم و اینا از خواب بلندم کردن که برم ورزش.پینگ پنگ.اخه فکر کنم از 20 جلسه 17 جلسشو غیبت کردم.دیگه حس نمیده برم.زبانم که شنبه تعطیله.واسه همین سه شنبه واسمون کلاس گذاشتن.وای خدا چه میکشیم تو کلاس از درست رومینا.خیلی خنگ باهالیه تو درس و غیر درس هم شره بانمکیه .اومد گفت بچه ها یه سوسک مرده اوردم.ما هم گفتیم از کجا.گفت مرد بلندش کردم اوردم.من جیغ زدم با دستت.گفت اره.گفتم با همین دستت.گفت اره.شراره گفت بعدش شستیش؟گفت نه.مگه باید این کارو میکردم؟خلاصه داشت حالمون به هم میخورد که در اورد دیدیم از این الکیاس.بعد تعریف کرد یه پسرخیلی بهش گیر میداده اینم اخرش میگه خوب بیا جلو تا شماره بدم.که سوسکرو با شاخکای درازش میزاره رو لب پسره که یارو تا 6 متر میپره هوا.بعدشم که سوسکرو میزاشت رو دست شراره.اونم میترسید جیغ میزد.خلاصه وضعی بود.اخر اومد پشت من غایم شد.رومینا هم گیر میداد باید سوسکرو بوس کنین.خلاصه یه وضع خل وضعی بود تا معلمه اومد.بعدشم این سر کلاس قاطی کرده بود هر چی معلمه میگفت است فغله قبول نداشت...منم یه صفحه جواب دادن بهمون که باید واسشون سوال بسازیم.یه ذره کوچولو مشکل داشتم که حل شد و امروز ازش امتحان داریم.
کلاس پینگ پنگ هم یه تکنیک جدید یاد داد که خیلی خوب یاد گرفتم.بعده کلاس دوستم زنگ زد داشتم باهاش حرف میزدم که دیدم یه دختره بزرگ هی من و نگاه میکنه میخنده.گفتم داره با خودش چه فکرا میکنه.تلفنم تموم شد یهو گفت فریبا؟؟؟من چشام چارتا شد گفتم با مینن(حالا با نیش باز همیشگیم)گفت اره من خوب میشناسمت عکس بچگی هاتم دارم.منم بلند شدم گفتم شما خطرناکین من میترسم از شما.گفت تازه همرو میشناسم.گفتم مامورین؟؟؟خطرناکین من میترسم.بعد گفت مامانتم معلمه فلان مدرسه بوده.گفتم شما از من چی میدونین؟؟؟حالا قیافم این قدر باهال شده بود.گفت دختر خاله ی زهرام.گفتم زهرا کیه.بعد فهمیدم گفتم هاننننننننی؟بابا زودتر بگو چسبیدم به سقف.بعدشم که گیر داده بود با کی حرف میزدی.خلاصه منم گیر دادم به مامانم که همه جا من یه مامور مخفی هست واسم.اخه شاگرد سابق مامانمم بود..خلاصه اینم انشای نصف امروز من.....چه قدر حرف زدما خودمونییییییم.هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها

پ ن : فریبا بعد از نوشتن این مطلب از بس خندید روده هاش برید رفت بیمارستان بعد اونجا که بعد از عمل به هوش اومد اینقدر دوباره خندید که رگای مخش ترکید و من الان روحشم..(((خودم شاد)))

+ نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387 11:24 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش


این چند وقت که نبودم با داییم اینا و دو تا دختراش رفته بودیم شمال و مشهد.جای همگی خالی.هه هه.خیلی خوش گذشت و حسابی خستگیم در رقت.اموزشگاهم که به خاطر غیبت هایی که واسه فوت پدربزرگم داشتم فیلم کریده بود.خلاصه داداشم که تهران بود و و با کلی دردسر فرستادم رفت و اونم کلی توجیهشون کرد که مجبور بودم غیبت کنم.خلاصه پاس شدم.و جلسه هم این ترم غیبت کردم و فقط یه جلسه دیگه میتونم غیبت کنم که غلط کنم دوباره غیبت کنم.خلاصه معلممون همون گلی خوشگله ی ترم اولمه.دخمل باهالیه.رفتم تو کلاس کلی همه بغلم کردن.اخه کلاس که بی من صفا نداره.از لحاظ مدرسه هم تا حالا پی بردم دو تا نسترن ها هستن.جالبه من ثبت نام کردم نفر ششم بودم.مانتومم گرفتم یه عده هنوز هیچی نکردن(به قول سوگند خوشگلم)هانیه و پرینازم که انگار نتونستن بیان حالا منتظرن ببینن خدا چی میخواد واسشون...منم که هی نهار درست میکنم.اینترنت ول میگردم.میرم پارک.خلاصه دارم حالشو میبرم.بای بای

+ نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387 11:50 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش


سلام خوبید؟

امروز رفتم مانتومو گرفتم. اونم چه مانتویی؟ کوچیکترین سایزشم واسم گشاده! امروز امتحان هندسه م داشتیم. بد ندادم. ولی تقلباش حالی داد بهمون. میز ما که چسبیده بود به دوتا از بچه های دیگه که همه حسابی صداشون دراومده بود. ولی بچه های باحالین. فقط به خودمون میگفتن که شما حالی میکنین سر امتحان و از این حرفا! عاطفه(یکی از بچه ها) که یه ورق برداشت روش تقلب نوشت و چون از شانس گند ما اخر کلاس باد کولر به طور خفن میخوره باد زد و ورقه رو انداخت وسط کلاس. یا ابالفضل! معلمه هم دید و ورش داشت و فهمیدو...! ولی یه خورده شوخی کرد و بعدشم مهسا زود برش داشت.

خیلی هم جالبه که همه فکر میکنن تجدیدیم! اوناییم که میدونن به من به چشم یه خر خون نگاه میکنن.در هر صورت فرقی نمیکنه.

+ نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387 1:38 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش


سلااااااااااااااام. خوبید؟

میدونم دل همه واسمون تنگ شده. چی کار کنیم دیگه!طرفدارامون زیادن!

اره دیگه!اگه همه روز اول مهر واسشون یه روز به یاد موندنیه واسه من از وسط تیر ماه! یکشنبه-دوشنبه-سه شنبه میرم مدرسه کلاس. اوایلش واسم سخت بود. چون هیچ کسو نمیشناختم. ولی بعدش دیدم نه بابا! بچه های باحالین.مانتومونم یکشنبه میگیریم. ابیه مایل به بنفش!خیلی رنگ ذاقارتیه. با شلوار و مقنعه مشکی.دیگه چی میشه!؟؟

خب فعلا

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387 10:6 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش


سلام.این چند وقته خیلی درگیر بودیم.یا کارای زبان ام بوده.یا مدرسه و مانتو.مانتومو گرفتم.خیلی خوشم اومد ازش.چند تا از بچه ها مثل نیلوفر و سارا و نسترن اینا رو تا حالا خبر دارم که مدرسه ی مان.البته نه قطعی.
بگذریم.این تابستون خیلی کمتر میایم.اخه خیلی درگیر زبانم شدم.ستایشم که مدرسه ای که ثبت نام کرده تنهاس و 3 روز در هفته صبح تا ظهر میره مدرسه اونم نمیرسه بیاد.خلاصه اینجا الان بوی خاک گرفته....
یه فوت حسابی باید بکنم این خاک ها از رو صفحه بره کنار.امروزم که خبر مجاز شدن داداشم رو گرفتیم از همین جا بهش تبریک میگم.امیدوارم همیشه شاد و موفق باشه...بووووووووووووس بوووووووووووووووووووووووس داداشی......
بای بای

اینم یه لینک از داداشم که توی همین وبلاگ یه پست افتخاری گذاشت.
http://hamkelasy8.blogfa.com/post-141.aspx

tir 1387

سلام.سلام.امروز رفتم یه مدرسه واسه ثبت نام.همونی که قرار بود برم.خلاصه اولش یه ذره اذیت کردن ولی واسه برگه تکریم مامانم و اشنا بودن مامانم راحت ثبت نامم کردن.خیلی حال کردم.ولی هنوز دقیق نمیدونم اونجا تنهام یا نه.از یه بابت دیگه ام خیلی خوشحال شدم واسه اینکه من از ابتدایی مانتوم قهوه ای بود ولی از الان دیگه تغییر رنگ داد و نوک مدادی شد.این بیشتر بهم حال داد که توی همین روزا هم میرم واسه سفارش مانتو.برای سرویسم باید 10 روز مونده به مهر بریم.ولی اونم باید ببینم به خونه ی ما بازم سرویس شخصی میخوره یا به ارزوم میرسم با مینی بوس میرم.که اگه بشه خیلی حال میده.
خوب فعلا بااابای

+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387 8:17 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | 12 نظر


سلام.

امروز رفتم یه امتحان دیگه دادم. دیگه همه دارن مسخره م میکنن. حالا معلوم نیست که قبول شم یا نه.تعطیلاتم بد نیست. میگذره.همونجور مثل هر سال تلپ میشیم همه جا. کلاس زبان هم که همش داره منو جریمه میکنه. یه روز کتای یادم رفت ببرم. یه روز هم که کلا گروهمون تو بازی باخت. حرفم بزنم میکشه روش.

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387 8:36 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | 2 نظر


همین جا از ستایش عزیزم خیلی خیلی ممنونم عزیزم از لطفتت...
امروز برای دبیرستان رفتم واکسن بزنم.چه غوغایی به پا کردم بماند چه قدرم سریع زد و چه قدرم اروم بود و ضایع شدم هم بیخیال.برای دبیرستان 2 جا مورد نظر من بودش.که اولی منطقه خودمون نبود و میخواستم اونو برم.بعد که اگه اون نشد برم مدرسه ای که توی منطقه ی خودمونه.اما طبق نتیایج به دست امده مدرسه ای که توی منطقه خودمو نبود بهتر بودش.روی همون حساب تشریف میبرم اونجا.و انگار مدیرش هم با مامانم یه ذره اشنا بوده.خلاصه خوب شد.تا اینجاییم که خبر دارم نسترن و نسرین و هانیه میان اونجا.دوشنبه هم میرم برای ثبت نام.فعلا بای بای

+ نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387 10:50 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | يک نظر


سلام.

دیروز با خبر شدم که بابابزرگ فریبا فوت کردن.

فریبا جون تسلیت میگم. ایشالا غم اخرتون باشه. ایشالا هر چی خاکه ایشونه بقای عمر تو و خونواده ت باشه.-

+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387 1:26 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | نظر بدهيد


سلام. خوبید؟

دیروز نتایج و اعلام کردن. قبول نشده بودم. خیلی بد زدن تو حالم. فکر میکردم حتما دیگه تو این مدرسه هه قبول میشم. چون ریاضیشو خوب دادم. ولی علومشو گند زدم. هه هه هه ! نشد دیگه!

دوباره تابستونه و الافی. ولی فقط تا اواسط تیر. چون از اون به بعد باید برم مدرسه. دیگه فکر کنم از این به بعد تابستون و بی خیال.

فعلا...

Tuesday, July 8, 2008

khordad 1387

سلام.خوبین منم امروز کارناممو گرفتم.اینم نمرات
قران 40
دینی 36
عربی 39
املا فارسی 40
انشا فارسی 34
قرائت فارسی 39
اجتماعی 39
تاریخ 40
جغرافیا 37
قراوت زبان 40
املا زبان 40
ریاضیات 38
علوم 36
حرفه و فن 40
هنر 40
ورزش 40
پرورشی 40


جمع نمرات 658
معدل 19/35
انضباط عالی

معدل کل 19/43


خوووووووووووب.امسالم تموم شد.من همیشه باید پایین ترین نمرم به طرز مزخرفی کم شده باشه(انشا)هه هه.من که کارنامه ستایش و دیدم.ایول بابا.دمت گرک جیگر.گل کاشتی.حالا جالبه ورزششو که دیدم.پریدم هوا گفتم ایول دلم خنک شد.اخه این دو سال هی من کم میاوردم او نبیست مشد حالا برعکس شد.خلاصه شرمنده...بازم تبریک عزیزم....

ستایش گلم این سه سال که با هم بودیمم که تموم شد.امیدوارم تو هم هرجا که هستی شاد و موفق باشی عزیزم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387 4:53 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | یک نظر


سلام. خوبید؟

امروز رفتم یه امتحان دیگه رو دادم و صلوات... تموم شد... حالا نمیدونم قبول شم یا نه...

حالا اینو بی خیال...

امروز کارنامه ها رو دادن... به به !

خب :

قران : ۴۰ تعلیمات دینی : ۳۹

عربی : ۳۹ املا : ۳۹

انشا : ۴۰ ادبیات : ۳۸

اجتماعی : ۴۰ تاریخ : ۴۰

جغرافیا : ۴۰ قرائت زبان :۴۰

املا زبان : ۴۰ ریاضی : ۳۹

علوم تجربی: ۳۸ حرفه : ۳۹

هنر : ۴۰ ورزش : ۳۶

امادگی دفاعی: معاف پرورشی : ۴۰

-------------------------------

جمع نمرات : ۶۶۷

معدل : ۶۷/۱۹

انضباط : عالی

-----------------------

معدل کل : ۵۴/۱۹

تموم شد. ولی خداییش سر ورزش خیلی نامردی کردا !!

فریبا جان تبریک میگم.......

امیدوارم هر جا که هستی حتی هر جا که بدون همیم موفق باشی.

فعلا...

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387 2:13 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | نظر بدهید


سلام. خوبید؟

پنجشنبه رفتم ازمون یکی از مدرسه هایی و که ثبت نام کرده بودم و دادم. انقدر سخت بود که خود استاده اعتراف کرد که این سواله مال نهایی سال سوم دبیرستانه که امسالم اومده بوده تو امتحانشون. به به! امروزم نتایج و میدادن که من چون هیچی کار نکرده بودم و اگرم کار میکردم بازم گند میزدم که زدمم نرفتم. امروزم رفتم پیش هاشمی زاده معلم ریاضیمون سوالارو باهام کار کرد. خیلی باحاله. (گفته بودم اینو!) سه شنبه هم یه امتحان و اخریشم پنجشنبه روز کارنامه هاست. حالا موندم با این مخی که من دارم چه جوری قبول میشم؟

فعلا...

+ نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387 11:24 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | نظر بدهید


سلام.راستش من چند تا از بچه های کلاس و زیاد نمیشناسم....اما مینویسم دیگه..!راستی اگه یادم بیاد سعی میکنم به ترتیب نیمکت ها بنویسم...

بنفشه بهلولی : یه دختر قد کوتاهه بانمک که تو پینگ پنگ همیشه با م نبازی میکرد و وقتی یه ضربه اشتباه میزدیم میگفت از اون حرفه ای ها بود.
اهنگر : ساکت بود.
مریم ایوب : اوه اوه در طی این دوسال نمیدونم چرا همیشه حرفاش عصبیم میکرد.همیشه هم به من گیر میداد که تو مشکل اعصابت در چه حده ؟
پریسا گودرزی : پارسال بهتر بود.امسال یه دختر لوس شده بود که تا 25 صدم کم میاورد به قدری گریه میکرد که حالتو به هم بزنه.
نگین : بانمک بود.اکثر مواقع عم مرموز بود و هیچی لو نمیداد.ولی امسال از بی اف جونش میگفت یه ذره.عشق دارن شان.
سیادتی : به خنگولی معروف کلاس بود.2000 تا خواهر داشت که هر کدوم تو یه حرفه ای مشغول بودن.
شادی صائبی : زیاد کار نداشتیم به هم درسش بد بود.اما بی انضباط نبود.امسالم پدرش فوت کرد.خدا بیامرزتش.
تینا طاهری : یه کپلی بانمک که بامرامم بود ولی از لحاظ انضباط زیاد قبولش نداشتن.گاهی اوقاتم نسترن چنار میگفت حرفاش دروغه(بیخی بابا)
گلناز حاجی : (معروف به گلی)نشد یه بار که پیششم و داره حرف میزنه بحثی از بهنام و رضا و فرهاد و علی و میلاد و .....نباشه.اخرین روزم که قشنگ مادرو پیچوند.
کلایی : با یه اهنگ رپ پدرمونو در اورد.جیغ میکشید در یه حدی که میخواستم با کله برم تو دیوار.اما دختر خوب و درسخونی بود.روز اخریم که باهال رسوند بهم.
بیات : دختر خوب و درسخونی بود و ساکت که زیادیم غایب میکرد یا دیر میمود.
فخراور : دختر درسخون و لوس و بی معنی.
علیپناه(معروف به علی)یه دختر درسخون و مودب که همه چیش به نظرم باهال بود.خیلیم بامرام بود.
هانییه :(معروف به هانی)یه دختر ساکت و ساده و بانمک.که با ریاضی خیلی مشکل داشت.عشق خوراکی به خصوص های بای.
مهتاب : درسش زیاد خوب نبود.ساکت بود میشه گفت اما انضباطش زیاد خوب نبود.
پانته ا صحت : (معروف به پانی)بستگی داره کنار کی باشه.طرف اروم باشه اینم ارومه.شلوغ باشه اینم شلوغی میکنه.جواب معلمارو بد میداد و حرص همرو در اورده بود.کمی هم لوس و عشق دارن شان.
فریبا : خودم دیگه...!
نسترن رحیمی : (معروف به چنار -نردبون-پیرزن غرغرو)زیادی پشت این و اون غیبت میکرد.درسشم خوب بود.با معلم ها هم برخوردی خوب نداشت.وای به حال روی که معلمه یه چی بگه این قدر پشت سر من ریز ریز چرت میگفت که روانیم میکرد.
ارزو ملکی : درسخون و انضباط خوب اما جز معدود افرادی مثل خودش دیوانه هیچ کس دوسش نداشت.بسکه لوس و مسخره و خودخواه بود.ما هم کشت با گلزار.وای به حال روزی که میگفتی مثلا گلزار با یه دختره اسکی بوده.عکسش هست.یه جیغ و دادی راه مینداخت که نه قلب گلزار پاکه و عکسه فقط فوتو بوده.
عاطفه : جیغ جیغو ی درسخون.خودشو میچسبودن به ارزو اینا.
فریبا طباطبایی : (معروف به طبا)وای با اون مدل موهاش .هر روزم دساشو میبست چون انگار خیلی میرفت تو دیوار.به قول مریم طبا حداقل سالی دوبار و میرفت تو دیوار...الکیا..به همه معلما هم میگفت.
صدف علیقلی : درسخونه.مسئولیت پذیره.دختر بدی نیس.ولی من زیاد خوشم نمیومد ازش.(حالا حتما میگی تو با کی حال میکردی پس؟؟؟!)
معصومی : (معروف به پسته ) دختر شلوغی بود.ازش خوشم نمیومد.
زهره : (معروف به نادر) دختر درسخون و با ادب و با نمکی بود.
فاطمه : (معروف به فاطی یا توکل)دختر خیلی بانمک و درسخون و باادبی بود.اکثرا خیلی دوسش داشتن.
نسترن : همیشه با قیافه و حرکاتش من و یاد پیشرو مینداخت.درسخون بود.دختر بدی هم نبود.
نسرین : ناز و بانمک بود.درسشم ای...انضباطشم ای...اما اینم همه دوس داشتن..عشقه تهی بود.
زارع : همیشه ساکت.خیلی عجیب بود تو اکیپه پسته اینا باشی و زارع باشی...درسشم بد نبود.دختر خوبی بود کلا

تموم شد فکر کنم...یه جوری بود بود کردم که انگار مرده طرف.(اخی طفلی)

+ نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387 10:36 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | نظر بدهید


سلام. خوبید؟

دیگه امتحانامونم تموم شد و یه نفس راحت. ولی خیلی زود گذشت. خیلی... . نفهمیدم چه جوری گذشت. هیچیشو. واسه اولین سالی بود که حتی روز اخرشم باورم نمیشد اخرین روزه. یه جورایی انگار تو توهم بودم. تازه بعد از این که اومدم خونه تازه فهمیدم الکی نیست. نگو واقعا سال تموم شده. امتحانم خوب دادم. زود ورقه مو دادم. انقدر معلمه فهمید که دارم تقلب میکنم گفتم اگه زود ورقه مو ندم میره سید حیدر و میاره. بعدشم که همونطور که فریبا گفت همش خوردیم و تموم شد... فقط خاطره هاش موند و بس.وقتی بعد از ۹ سال تو یه مدرسه درس خوندن و متر به متر حیاطش ادمو یاد خاطره هاش از بچگی تا الان میندازه ...ترکشون خیلی سخته!

خب دیگه اینو بی خیال...

راجع به بچه های کلاس ۷/۳:

کلا به چند گروه تقسیم میشیم: البته میشدیم. گذشت...

۱- گروه اول:

اعضا: ستایش-تینا-هانیه-اشکه-زهره

خودم که دیگه تابلوهه!

تینا جویایی: دختر خوبیه. یه ذره حسوده. انشاهای توپی مینوشت. نقاشیش عالیه.کلا تو کارای فرهنگی همیشه تکه...

زهرا باقری(هانیه) : اینم خوبه... درس خون. خر خون. احساس مسئولیتش بالاهه.همیشه یه لقمه دستشه.مثل بچه کوچولوها که میخوان دندوناشون و راه بندازن. اونجوری...

زهرا اشکوریان(اشکه) : همه رو با این سوالای چرتش بدبخت کرده بود. خیلی کنجکاو. سوتی زیاد میده. یا خیلی عقایدش به من نزدیکه یا خیلی خیلی ازم دوره. اینم درسش خوبه..

زهره کریم زاده(مامان زهره) : خوبه. اعصاب خورد کنه بعضی وقتا... همش میخواد ساز مخالف بزنه. جنبه ش نسبت به بقیه بچه ها خیلی کمتره. زود ناراحت میشه. درسشم بد نیست. همش میناله.

۲- گروه دوم:

فرناز-نیلوفر-فائزه-زینب-مائده-

فرناز یادگاری: دختر خوبیه. درسشم خوبه. عشق شیثه.(شیث رضایی-بازیکن اخراجی پرسپولیس) همش تو فوتباله. منچسترو پیروزی که بردن اون روز دیگه باید با طناب میبستیمش.کلا این گروه به فوتبال علاقه دارن. همیشه با مدل موهاش مشکل داشتم.مدل موهاش با مدل موهای دوم (تو چارخونه) هیچ فرقی نداره...

نیلوفر میرزایی: تیکه ی جوجو رو به همه میگه. با این احمدش ما رو کشته. حالا یک عدد پسر میمون بیش نیست. از اوناس که اگه بهش رو بدی باید بهش کولی م بدی. دو سه باریم تو خیابون معلما با احمد دیده بودنش.

فائزه شهر ابادی : دختر خوبیه. خوشم میاد ازش. هم ارومه هم شلوغ. ترکیبی از این دو صفت. از اوناس که تو خودش بریزه همه چیو. ولی وقتی پاش بیفته سر همون تو خودش ریختنم یه قلب دردی میگیره که بیا و درستش کن...

زینب زنگنه : اینم مارو کشته با اون حمیدش. تو ساختمونشونه. تازگیا هم افسردگی گرفته بود که خونشون با حمید اینا قراره یه کوچه فاصله بگیره... اینم مدل موهاش کشته همه رو. با هر تکونی که میخوره حدود ۵ تا کلیپس(گل سر) میریزه زمین!

مائده ناجی : تنها تفاهم که با هم داریم اینه که جفتمون از رضایا خوشمون میاد. همین. اینم نقاشیش خوبه. خواهرشم تو مدرسه خودمونه. اینم عشق نصرتیه. (محمد نصرتی-پرسپولیس)

گروه ۳-

پریا-هانیه-فاطمه-گاهی وقتا مهدیه-مهتاب که تو کلاس فریبا ایناس- (ولی یه جورایی همکلاس بودیم.چون ولش میکردی میدویید تو کلاس ما.) زهرا.

توجه : این گروه دلقک های بی مزه ی کلاس بودن.

پریا مرادی : زیادی ادا در میاورد. چون کسی بهش نمیخندید خودشو به هر اب و اتیشی میزد که یکی نگاش کنه. کلا طرفدار نداشت. درسشم خوب بود. اولا میخواست حال منو با درس خوندنش بگیره. بعدشم که دید من واسه نمره خودمو نمیکشم رفت با موسی افتاد به رقابت.

هانیه عزیزی : تپل کلاس. واسه مانور زلزله هم اقای صفایی سر هیکلش یه تیکه بهش انداخت که دیگه نمیشد جمعش کنی. مودبم هست. نسبت به بقیه شون.

فاطمه موسوی(موسی) : الکی خلاف بود. بقیه شونم همینجوری کرده بود. درسشم خوب بود. اوایل سال با شقایق جور شده بود.

مهدیه بهار: یه دختر اروم. خیلی اروم. یه معلم زبان داره هر وقت منو میدید شروع میکرد از اون تعریف کردن. (البته تعریف بد-غیبت) طرفداراشم زیاد بودن.

مهتابم که فریبا گفت!

زهرا گرمابدری (گرماب) : دختر باحالی بود. به ارایشگری علاقه ی زیادی داره. درسشم خوب بود. ولی همش مینالید واسه درسا.همشم خوابش میومد.

۴- سپیده-مائده-فاطمه

سپیده وقاری : کوتوله. بد دهن. شوخیای خیلی بی مزه میکرد. یه دفعه هم یه دادی زدم سرش که یهو پرید. با تینا یه نسبت خیلی دوری داره. سر امتحانا هم خوندن و نخوندنش هیچ فرقی نمیکرد. به هر حال پشت منو با نوک خودکارش سوراخ میکرد.

مائده اسماعیلی (اسمال) : خوبه. بامزه ی کلاس. حال معلما رو خیلی میگرفت. مخصوصا کاشی.درسشم بد نبود.

فاطمه دارابی : ساکت بود بیشتر وقتا. درسشم خوب بود. وقتی سر گروه زبانش شدم تازه فهمیدم چه سگیه.(بلانسبت) خیلی زود عصبانی میشه.

۵- نگار-بهنوش

نگارمارالانی : حال همه رو بهم میزد. خفن پاچه خواری معلما رو میکرد. همیشه م درس بلد بود. خیلی بد میخندید. مثل این که اسم دوست دختر داداشش ستایشه. واسه همینم بدبختم کرده بود.

بهنوش ممبینی : خیلی دختر باحالی بود. همه دوسش داشتن. خنده هاش همه رو به خنده مینداخت.درسشم خوب بود. خیلی تو دار بود. به کسی زیاد رو نمیداد. یه مدت با فرناز صمیمی بود٬ یه مدت با نگار. ولی بیشتر با نگار.

گروه های تک نفره :

مهدیه- زهرا-شیرین-مریم-لقمان- بیتا

مهدیه رو که گفتم.

زهرا جوادی : یه مقدار مشکل داره. از نظر جسمی. ول خب طرفدارم داشت. دختر خوبیم بود.درسشم بد بود.

شیرین حسینی : اینم اروم بود. درسشم خوب بود. دختر گلی بود. اخریا هم با ما میپرید.

مریم شیخ زاده : خیلی در واسش مهمه. روزی به هزار نفر زنگ میزد که تکالیف و بپرسه. خودشم همیشه سر کلاس بودا!

مریم لقمان تبریزی : ترسوی کلاس. یه جیغای باحالی میزد که همه میترسوندنش. کلا یه ذره عقب تر از بقیه بود. ولی چون باباش خیلی مثلا لطف داشته به مدرسه قبولش کردن. تو بسکتبالم وقتی بهش پاس میدادی فرار میکرد و یه دونه از اون جیغ باحالا میکشید.

بیتا فرشاد منش: راه رفتنش مثل پنگوئن بود. درسشم بد نبود. ولی خوب هم نبود. انشاهاشم به گفته ی بچه ها هیچ وقت خودش نمینوشت. نمیدونم با چه هدفی داره زندگی میکنه؟

تموم شد.. چه خوب و چه بد ولی تموم شد...

فعلا...

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387 11:58 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | نظر بدهید


صبح با صدای گوشی شروع شد.از خواب بلند شدم و صبحونه خوردم و مانتو شلوارم و پوشیدم.مقتعم و سرم کردم.اسپره جیگرم و زدم.رفتم دم در.خیلی وقت بود دیگه صدای کلاغ ها نمیومد.دوسشون داشتم.این اخری باری بود که منتظر این سرویس میموندم و هی دق میخوردم از دستش.سوار سرویس شدم و اون مسیر تکراری با یه دقتی نگاه کردم که انگار دارن میبرنم بهشت زهرا.با مینا یه ذره تو سرویس از قدیما گفتیم که چه قد میخندیدیم توی سرویس.پیاده شدم.در دوباره بسته بود.کلی زنگ زدیم تا باز کردن.دختره سرایدار برگشت گفت اگه یه بار دیگه اینجوری زنگ بزنینا...هی روزگار!طفلک یادش نبود داره مارو از دست میده والا میگفت بزنین خوشگلا.حیاط مدرسه با اون اسفالت سرد اول صبحیش دلم و سوزوند.اخرین صبح.بعدم که امتحان اجتماعی.معلمه دو تا سوال و جواب داد.یکیرو تو خود سوال تستی جواب داد یه جوری که انگار از دهنش پریده.یکیم که کامل جواب داد(صاحبقرانی)منم برای اولین و اخرین بار وقتی کلایی دید سر یه سوال که یه کلمه ی درهم ریخته بود دارم هی میزنم تو سرم.بهم رسوند.منم امتحان و دادم و اومدم.بعدشم که اسفالت داغ و هوای داغ و دلایی که خیلی میسوخت . کلی بهانیه و هانی و تینا و ستایش ونسترن و نگین چیپس خوردیم و ساندیس.دم هانیه هم گرم که رفت چیپس سیر خرید که فقط خودم خوردمش...کلی هم عکس و فیلم گرفتیم.مامان نگین هم اومد مارو به صف کرد فیلم بگیره ازمون.دوم و اولا هم اومده بودن.ما هنوز نرفتیم.نگین بیچاره کشت خودش و یه ذره گریه کنیم.دیگه همه با همه خداحافظی میکردن و شماره میدادن.بعدم ساعت 10:30 دیگه طاهری اومد بندازتمون بیرون.ما هم گفتیم باید مادرامون بیان.به زور موندیم اینور در ستایش و نگین هم رفتن.موقع رفتن و بغل کردن اون دوتا یهو بغض کردم..من و هانی که موندیم کلی گریه کردیم.مادرا یه جوری نگامون میکردن...هر کدوم یه چیزی میگفتیم و دوباره هق هق...بعدشم که مامانش اومد و من و تا در خونه رسوندن...تموم شد.دیدی هم کلاسی چه زود گذشتن لحظه ها؟!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387 12:0 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | یک نظر


سلام. خوبید؟

امروز امتحان دینی بود و طبق معمول خر نزده بودم. تازه درسای مربوط به ترم اول و هم فقط پرسشای خود کتاب و خوندم. اونم تازه ساعت ۵ صبح تو رختخواب.

امتحانم خوب بود. خیلی اسون بود. ولی ۵/۰ نمره غلط دارم. البته خدا بخیر کنه و غلط دیگه ای یهو اون وسط پیدا نشه! فردا هم که حرفه و پس فردا هم اجتماعی و یه نفس راحت واسه دو یا سه روز... . چون بعدش کلاس زبان و ... .

فعلا...

+ نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387 7:2 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | یک نظر


سلام. چه طورین؟دیگ هروزای اخرم هست و...امروزم امتحان علوم داشتیم.تو این چند روز (از دوشنبه تا دیشب)همش خوندم.امتحانمم خوب دادم.فعلا بای بای

+ نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387 8:16 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | 3 نظر


سلام. خوبید؟

چه حالی داد این تعطیلات... خیلی خوش گذشت. همش یا تلپ بودیم خونه ی مامانیم اینا یا هم اینکه دوساعتی درس میخوندیم میذاشتن میومدیم اینترنت. ولی خیلی خوب بود. فیض بردیم... .

امتحان جغرافی رو هم خوب دادم. اولش که سوالارو دیدم تا پنج دقیقه تو شوک بودم. خیلی به نظرم سخت میومدن. یه معلمم اومده بود سرمون که اصلا من که ۹ ساله تو این مدرسه ام تا حالا ندیده بودمش. حالا خوبه اونقدرا تقلب نمیکردم. ولی همش چسبیده بود به میز من. اونور ترم نمیرفت. البته یکی دو دفعه ای قدم زد ولی بیشتر وقتا یا به می من چسبیده بود یا رو صندلی خودش نشسته بود که در اون حالت هم بسیار زیبا میتونست منو مشاهده کنه... ! بعدشم که ده دقیقه مونده که وقت تموم شه روستایی اومد و تا دلش خواست بهمون رسوند. دمش گرم. تو امتحانا باحال شده. فقط حیف که واسه امتحان اجتماعی نمیتونه بیاد. خودش امتحان داره. یکشنبه هم که امتحان علوم داریم.

فعلا...

+ نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387 8:18 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | نظر بدهید


سلام. خوبید؟

امروز مثل بقیه روزا که الافم داشتم به الافیم میرسیدم یهو با پیشنهاد مامانم اینا روبرو شدم. به به! گفتن اگه بری از ساعت ۶ تا ۹ درس بخونی میذاریم بری اینترنت. دیگه منم که داشتم میدقیدم قبول کردم و دور ازجون شما مثل خر افتادم به درس خوندن. (البته مثلا الکی...) خوندما... ولی نه این که دیگه خر بزنم. مامانم اینا فکر کردن دارم خودمو میکشم. البته اونام میدونن من این کاره نیستم! دوشنبه جغرافی داریم.

تاریخم که خیلی باحال بود. بی نهایت باحال بود. تقریبا میشه گفت تا اخرش نشستم. روستاییم که باحال شده بود امروز خفن... . جواب یه سوال دراز و کامل به یکی از بچه ها گفت نوشت. به منم خیلی کمک کرد. مهدیه هم مراقبمون بود.(معلم پرورشی و هنر فریبا اینا.) به شوت گفته برو مرخصی من هستم... . البته یه دفعه که با یکی از بچه ها که یه خورده ازم دور بود میخواستم برسم که چه سوالیو مونده فهمید. ولی چون هانیه جلوی من بود نمیتونست منو ببینه. بعدشم که گفت من اگه چشام نمیبینه گوشام میشنوه... به به! ولی خوب بود.

فعلا...

+ نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387 8:38 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | 2 نظر


سلام.خوبین.اینروزا اینقدر دارم درس میخونم..به به..زبان و خوب دادم.انشا هم که خوب دادم.موضوع نامه ای به خدا بود.منم یه نامه واسم خدا نوشتم.ازش خواستم بشه بهش ایمیل زد و چتید و امتحانات زندگیرو تو اینترنت بریم بدیم...تازه به این موضوع هم اشاره کردم که اگر بشه بهش ایمیل زد حتما خودم 10 تا میزنم روزی...امروزم که تاریخ بود.بد نبود.ولی اینقدر سوال بود که ادم گریش میگرفت تازه همشم تشریحی...

+ نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387 2:20 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | یک نظر


سلام. خوبید؟

امروز چون خیلی درس خوندم مامانم اینا لطف کردن. دلشون برام سوخت گذاشتن بیام. البته کامپیوتر در فصل امتحانا قطع میباشد. (البته فقط برای کودکان) مثل من و متین...

امتحانا رو هم بد نمیدم. ولی از بدبختی من سپیده افتاده پشت سرم هانیه هم میز جلوییمه. هیچ کدومم پایه نیستن. البته سپیده رو فقط باید بهش برسونی. روز اول چه شوکی به من و سپیده و فرناز وارد شد.... چون سه نفر اخر کلاسیم و اخرین کلاسم تو سوما هستیم افتاده بودیم تو راهرو. فقط ما سه تا... دیگه به زور جامون دادن تو کلاس بچه های خودمون. سر امتحان قران که خیلی حال کردیم. چهار تا مراقب عوض شد و کل کلاس همه جوابارو با هم چک کردیم. فردا ام که تاریخ داریم و خدا بخیر کنه. فقط خدا کنه یه معلم خر بیاد سرمون.

فعلا...

+ نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387 11:13 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | یک نظر


سلام خوبین؟امروز املا داشتیم.منم دیروز اصلا نخوندم.فقط امروز صبح خوندم.(اما پر محتوا)یه متنی بود مزخرف.معلمه میگفت اگه خودتون متن و در میاوردید بهتر در میاوردید.اصلا یه متنی که اگه میگفتن بابا اب داد.ان مرد امد.سخت تر بود.ولی به نفعمون بود.کیه که ناراضی باشه؟حالا جالبه توش پره (,)بود.جوری که سر جلسه به معلمه که غفاریان و خودش معلم املا بود گفتیم نکنه واسه اینا نمره گذاشتین شما؟؟امتحان بعدیمون زبانه.فعلا بای

+ نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387 6:45 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | 5 نظر


سلام.امتحان ریاضی و بد ندادم.یه خانومه مراقبمون بود که همش زل زده بود به من.میخواستم یه چیزی بش بگما.اه اه.قرانمم که خیلی خوب دادم.مراقبمون یزدانی بود که هی این معلمارو صدا میکرد که ما سوال بپرسیم ازشون و بتونیم راحت تقلب کنیم.که همه خوب داده بودن.امروزم که عربی بود.مراقبمونم صاحب قرانی بود..زیاد نخوندم.یعنی خودم و نکشتم.اما خوب دادم.البته شاید فقط فکر کنم.اما چیزایی روکه شک داشتم پرسیدم دیدم همرو درست نوشتم...عربیم شد درس...عجببببببببا...خلاصه پس فردا هم املا داریم ...این سوریسه هم وقتی میاد مارو میزاره مدرسه.در مدرسه بستس.چند دقیقه که وایمیسیم بعدش مستخدمرو صدا میکنیم اونم با کلی غر غر در و وا میکنه.البته فقط 30 مین زودتر میایما.شایدم کمتر اما اینا میگن 2 ساعت زودتر اومدی.این راننده سرویسه هم میبینه در بستس به روی خودشم نمیاره گاز میده میررره...بااااااااااااااااای بای فعلااااااااااا

+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387 10:2 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | 4 نظر